روايت زندگي سردار شهيد "خليل حسن بيگي"

  هيچ ذکري بالاتر ومهم تر از عزم پيوسته و هميشگي بر ترک گناه نيست ؛ يعني تصميم داشته باشيد اگر خداوند صد سال هم به شما عمر داد ، حتي يک گناه نکنيد ، همچنان که اگر صد سال عمر کنيد ، حاضر نخواهيد شد يک بار تَهِ استکاني زهر بنوشيد ؛حقيقت و واقع گناه هم ، زهر و سّم است.

اگر انسان يک گام در راه رضاي خدا بردارد ، ديگر گامهاي بعدي را نمي داند چه خواهد شد! همان گام اول ، او را به جاهايي که نمي داند ، خواهد کشيد.


آيت الله بهجت

روايت زندگي سردار شهيد "خليل حسن بيگي"

خلیل حسن بیگی

عاشق موتور بود. بعد از يكي دو سال كار كردن و پس انداز يك موتور قرمز دسته دوم خريد. با آن موتور كارهاي عجيب و غريبي مي‌كرد، دوستانش بهش مي‌گفتند "خليل موتوري". جنگ كه شروع شد، خانه‌اش شد جبهه. همه‌ي مناطق را مي‌شناخت، رزمنده‌ها و دوستان قديميش ديگر به او لقب "كتاب كهنه جنگ" داده بودند...

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

نوجوان كه بود بهش مي گفتند "خليل موتوري". خيلي به موتور سواري علاقه داشت. بعد از يكي دو سال كار كردن و پس انداز موفق شد يك موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش مي‌گويد: روزي پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بوديم و صحبت مي كرديم كه كسي خبر آورد: «خليل با موتور رفته بالاي درخت!»پدر و مادر مثل اسپند از جا پريدند و خود را به محل ماجرا رساندند. وقتي به آنجا رسيدند، ديدند كه خليل موتور را با طناب به بالاي درخت كشيده و آن را از دو طرف به شاخه بزرگ درخت آويزان كرده و با يكي از دوستانش سوار بر موتور روشن، ميان زمين و آسمان مي خندد و گاز مي دهد. پدر هر چه خواست كار اشتباه و خطرناك خليل را با تحكم و اخم در چهره به او بفهماند، از اين كار بديع پسر خنده اش گرفته بود و فقط پرسيد: «چرا اين كار را كرده اي؟» و او پاسخ داد: «مي خواستم ببينم پرواز در ميان آسمان و زمين چه لذتي دارد؟».
 
 
دستگيري در مسجد/ آزادي با وساطت آيت الله صدوقي
خانواده‌ي خليل آمدن او به خانه را از صداي موتورش متوجه مي‌شدند. خواهر شهيد در خاطره‌‌اي ديگر بيان مي‌كند: خليل بسيار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود و بعد از مدتي كار كردن در بازار همه به شخصيت او علاقه مند شده بودند. ضمناً او روحيه‌اي بسيار جسور و رك گو داشت و از سخن گفتن بر ضد رژيم ترسي نداشت. آن شب وقتي مي‌خواست به مسجد برود، به من گفت: «مي خواهم بعد از نماز شعري بخوانم.» آن شعر را برايم خواند و من با ترس به او گفتم: «اين شعر بوي خطر مي دهد. مگر از جانت سير شده اي؟» اما او با جرأت هميشگي اش راهي مسجد شد و پس از اتمام نماز، شروع به خواندن شعر كرد، بدون اينكه لحظه اي ترديد به خود راه دهد. ... ما، در خانه منتظر آمدن خليل بوديم. اما آن شب بدون اينكه صداي موتورش بيايد، زنگ در به صدا درآمد. يكي از همسايه ها پيغام آورد كه : «خليل را در مسجد دستگير كردند.» تا صبح هيچ كداممان نخوابيديم و مادر دائم گريه مي كرد. صبح به ملاقاتش رفتيم اما موفق به ديدارش نشديم. ديگر مطمئن شديم كه حداقل شش ماه در زندان باشد. اما فرداي آن شب، خليل با صورتي كبود و خنده اي بر لب به خانه آمد. بعدها فهميديم كه با پا در مياني آيت الله صدوقي و همكاري يكي از مسئولين متدين پاسگاه، او را آزاد كردند. اين آغاز فعاليتهاي جدي و مصمم خليل براي آزادي از اسارت ظلم و جور و تحقق حكومت اسلامي بود.
 
 
حضور در سپاه
خليل مرداد سال 58 لباس سبز پاسداري را بر تن كرد و به عضويت سپاه درآمد. با شروع غائله ضد انقلاب در كردستان به آنجا رفت و پس از مدتي مسئول انتظامات منطقه غرب شد.
با شروع جنگ تحميلي و تهاجم بعثيون عراقي به كشورمان، شهيد خليل حسن بيگي پس از قريب يك سال خدمت در منطقه غرب كشور و چند ماه در سپاه يزد، در جبهه جنوب حضور يافت و جانشيني ستاد يكي از تيپهاي لشكر 8 نجف اشرف را به عهده گرفت. وي پس از چندين ماه حضور در جبهه‌ها، به يزد برگشت و بنا به ضرورت و براي دفاع از ارزشهاي اسلامي، به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. او در آنجا با عوامل وابسته رژيم سابق و خان‌هاي ظالم و مستكبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجراي حدود الهي پرداخت.
 
 
با تأسيس يگان تيپ18 الغدير كه متشكل از شيرمردان سرزمين دارالعباده بود، وي به عنوان جانشين ستاد تيپ الغدير انتخاب شد. او حضور مداوم و شايد هميشگي در جبهه‌ها داشت و فقط چند روزي را در سال به يزد مي‌آمد؛ حتي چند دفعه خانواده‌اش را براي بازديد به جبهه برده بود.
 
نامه‌اي براي پدر
در نوروز سال 1364 دانش‌آموزان يزدي، نامه‌هايي همراه با هديه براي رزمندگان اسلام فرستاده بودند. يكي از آن البسه ها، نامۀ فرزند خليل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندين سال است كه در كنار شماست و من به پدر عزيزم كه پاسدار شجاع و فداكار است، افتخار مي كنم.» يكي از رزمندگان كه اين نامه به دستش رسيده بود، نامه را به خليل مي‌دهد و او از روحيه‌ي بالاي فرزندش خوشحال مي‌شود.
 
حضور مداوم و بي وفقه‌ي او در مناطق مختلف جبهه‌هاي جنگ باعث شده بود كه به او لقب "كتاب كهنه جنگ" بدهند. او از جبهه‌هاي جنگ اطلاعات بسياري زيادي داشت. كاظم هر موقع لب به سخن مي‌گشود، از هر جا و مكان دهها خاطره مي‌گفت همه را مجذوب خويش مي‌كرد. او در سخنانش هميشه اشاره مي‌كرد به آن سربازي كه در برفهاي كردستان به شهادت رسيده بود و هنگامي كه بالاي سرش مي‌رود، مي‌بيند كه دستش را روي قلبش گذاشته است و هنگامي كه دست او را بلند مي‌كند، عكس دختر 3 ساله‌اش را مي‌بيند.او هميشه مي‌گفت: «اين صحنه را به ياد داشته باشيد و مردانه بجنگيد كه عزت شما و فرزندانتان در گرو ايثار و فداكاري شماهاست».
 
 
آخرين خداحافظي
همسر شهيد مي گويد: آخرين باري كه به مرخصي آمده بود، حس و حال غريبي داشت. موقع رفتن از زير قرآن رد شد. قرآن را بوسيد و چند قدم كه رفت، يك آن، دوباره برگشت. اشك در چشمان مردانه اش مي درخشيد. بي مقدمه گفت: «من ديگر شما را نمي بينم!» دلم شكست، گفتم: «چرا دم رفتن اين حرف را مي زني؟ بچه ها ناراحت مي شوند.» انگار چيزي به يادش آورده باشم، دست در جيب كرد و تسبيحش را درآورد و داد به پسر بزرگم و گفت: «از اين تسبيح خوب مراقبت كن، يادگار پدرت است.» آن هنگام اشك هاي خليل را به وضوح مي ديدم و خودم هم اشك مي ريختم. درست هفته بعد در همان روز، خبر شهادتش را آوردند. تا مدتي چيزي نمي فهميدم، اما وقتي به مادر ايشان فكر كردم، غم او را بيشتر درك كردم. غمي كه تاب دوري از فرزند را ربود و پس از 22 روز مادر را به خليل پيوند داد.
 
خليل كه متولد يكي از روستاهاي يزد بود در عمليات كربلاي 5 آسماني شد.

نوشتن دیدگاه