شهـــردار نمونه!

نماز و نیایش، ارتباط صمیمانه ای است میان انسان و خدا، آفریده و آفریدگار. نماز، تسلا بخش و آرامشگر دلهای مضطرب و خسته و بستوه آمده، و مایه صفای باطن و روشنی روان است. پیمان و انگیزه تحرک و بسیج و آمادگی است در حالتی صمیمانه و دور از رنگ و فریب. برای نفی هر بدی و زشتی است و تدارک هر نیکویی و زیبایی. برنامه ای است برای باز یافتن و آن گاه ساختن خویش. و کوته سخن، رابطه ای و استفاضه ای مداوم است با سرچشمه و پدید آورنده همه نیکیها، یعنی خدا.

نایب امام زمان، امام خامنه ای

شهـــردار نمونه!

 َهید مهدی باکری

  مهــدی پیش از این که قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی، یـک انسـان بـه شـدت عـاطفی بود. من این را آن روزها و شبهایی فهمیدم که شهردار شده بود.

دوران شهرداری مهدی، درخشان ترین دوران شهرداری ارومیه است. علتش هم  توجه مهدی به جزئیات عاطفی مردم شهرش بود.

 

 

مهــدی پیش از این که قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی، یـک انسـان بـه شـدت عـاطفی بود. من این را آن روزها و شبهایی فهمیدم که شهردار شده بود. مجبور بود شبها بیاید خانه ی ما. پدرش در مسیر کارخانه ی قند، در سال پنجاه و هش، در تصادفی فوت کرد و او تازه دو ماهی می شد که شهردار شده بود و نمی توانست هر روز این بیست کیلومتر را برود و بیاید. مجبور بود ما را تحمل کند. ظهر با هم می آمدیم خانه. با هم زندگی می کردیم.
چند شب در همان سال پنجاه و هشت باران تندی آمد. مهدی گاهی شب ها نمی آمد و اگر می آمد نزدیکای صبح می آمد.
ازش پرسیدم : " کجا رفته بودی، مهدی؟ "
گفت: " فقط همین را بت بگویم که خانه ی هیچ کس دیگر نرفتم. مطمئن باش. "
پیش خودم گفتم: " پیش کی رفته بوده پس؟ نکند توی خیابان خوابیده؟ "
باران باز هم بارید و حتی بیشتر. مهدی دیگر طاقت نیاورد. گفت: " پا شوم بروم. "
گفتم: " کجــا؟ "
گفت: " واجب است بروم. نپرس فقط. "
گفتم این دفعه را باید بگویی. نمی گذارم بروی. "
نمی خواست بگوید، از چهره اش مشخص بود، خیلی دلشوره نشان داد، ولی گفت.
گفت: " حالا که اصرار داری پاشو با هم بریم. "
من آن روزها معاونش بودم. طبیعی بود که بروم. با لندرور رفتیم.
 رفتیم به یک محله حلبی آباد، نزدیک فرودگاه. گفتم : " چرا اینجا؟ "
به باران و تندآب جلو ماشین و خانه های حلبی اشاره کرد  گفت: " ما شهردار این شهریم. باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم. "
پیاده شد. رد جریان آب را گرفت. رفت. دید آب سرازیر شده رفته داخل یک خانه.
گفت:  "دنبال همین می گشتم. "
در زد. پیرمردی آمد بیرون. گفت " چی شده؟ "
مهــدی آب را نشان پیر مرد داد گفت: " مــا .... "
پیرمرد عصبانی بود و گل آلود. دهانش را باز کرد و هر چی از دهانش در می آمد به شهردار و هر کس که می شناخت و نمی شناخت گفت.
گفت: " حالا آمده ای اینجا که بگویی چه ، به من خانه خراب؟ "
مهدی گفت: " اگر یک بیل بیاوری بدهی به ما کمکت می کنیم این آب را... "
پیرمرد در را محکم بست. گفت: " برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! وقت گیر آورده ای نصفه شبی؟ "
سر و صدای آن ها همسایه ها را کشید بیرون و آمدند به پرس و جو که " چــی شده؟ "
مهدی گفت: " آب دارد خانه ی این بنده خدا را خراب می کند. یک بیل می خواهیم قط. دارید؟ "
بیل را آوردند. آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون کوچه. تا اذان صبح کارمان طول کشید. خسته و خیس از آب و گل. فهمــیدم مهدی شب ها را کجــا صبح می کرده؟.
دوران شهرداری مهدی، درخشان ترین دوران شهرداری ارومیه است. علتش هم همین توجه مهدی به جزئیات عاطفی مردم شهرش بود.

 

برگرفته از کتاب " به مجنون گفتم زنده بمان-مهدی باکری "

مطالب مرتبط