غـار حـرای حسن باقری

رهبر همه شما و همه ما، وجود مبارک بقیه الله (عج) - امام زمان حضرت مهدی عج - است و باید ماها و شماها طوری رفتار کنیم که رضایت آن بزرگوار را که رضایت خداست به دست بیاوریم. (صحیفه نور، جلد 14، صفحه 49)

امام خمینی ره

غـار حـرای حسن باقری

 شهید حسن باقری

  انگار کسی به او می گفت برگرد و آن بیسکویت مجزا را از زمین بردار، نامه اش را بگشا و متن اش را بخوان. انگار کسی به او گفت: هرکس در هر برهه غار حرایی دارد و پیام آوری و پیامی... اقرأ باسم ربک الذی خلق... غار حرای حسن باقری؛ فرمانده قرارگاه نصر در این برهه کجا بود؟ پیام آورش که بود؟... و پیامش ...؟

 

 


حسن افتادن بیسکویت از کامیون را دید. همان موقع ماشین روشن شد و راه افتاد. راننده بوقی برای حسن زد و از قرارگاه خارج شد. حسن نفس خسته اش را بیرون داد و راه سنگر را در پیش گرفت. اما هنوز وارد سنگر نشده بود که به یک باره درجا میخکوب شد. موجی از درون او را به خود آورد و حسی نگاهش را به طرف بیسکویت برگرداند. یک لحظه صحنه ی افتادن آن در ذهنش تداعی شد. انگار روکش بیسکویت غیر طبیعی بود. انگار نامه ای دور آن پیچیده شده بود. پس همین نامه، آن بیسکویت را از همه ی بیسکویت های دنیا مجزا می کرد. حسن چرا باید از کنار یک بیسکویت مجزا بی اعتنا می گذشت؟
انگار کسی به او می گفت برگرد و آن بیسکویت مجزا را از زمین بردار، نامه اش را بگشا و متن اش را بخوان.
انگار کسی به او گفت: هرکس در هر برهه غار حرایی دارد و پیام آوری و پیامی... اقرأ باسم ربک الذی خلق...
غار حرای حسن باقری؛ فرمانده قرارگاه نصر در این برهه کجا بود؟ پیام آورش که بود؟... و پیامش ...؟
حسن بیسکویت لهیده را از روی زمین برداشت. خاک روی آن را با کف دست پاک کرد و با احتیاط چسبش را گشود. خط کودکانه ی نامه بوی عصمت و پاکی می داد.
حسن نامه را خواند: « بسم الله الرحمن الرحیم. اول سلام به امام امت. بعد سلام به شهیدان راه خدا و بعد به رزمندگان اسلام که با ایثار خون خود را فدای اسلام می کنند.
من زهرا نقی زاده هستم.
من، پدرم که در خیابان های تهران شهید شد...»
حسن نامه را تا آخر خواند. او در نامه نوری دید که مثل صاعقه خواب و خستگی بیست روزه را از وجودش پراند و چشمانش را روشن کرد. صاعقه به درونش رخنه کرد، به سینه اش شرح صدر داد، قله ی فتح ناشدنی خرمشهر را در نظرش هموار کرد و قفل زبانش را گشود. حسن زبانی تازه یافته بود. همان زبانی که در به در دنبالش بود. خیلی زود دستور داد؛ دستوری فوری. همه ی فرماندهان فوراً به قرارگاه برگردند.
آن نامه ی کودکانه در کنار یک دانه بیسکویت، حکم چاشنی را داشت در کنار انبار باروت! این ترکیب چه ترکیب با مسمّایی بود. اگر نامه به یک کامیون بیسکویت ضمیمه می شد، هرگز چنین حکمی از آن صادر نمی شد. چرا که یک دانه بیسکویت همه ی ثروت یک دانش آموز بود. دانش آموزی که پیش از این ثروت بزرگتری مثل پدر را در همین راه داده بود.
همه بی درنگ آمدند. به این امید که چند کامیون مهمات ببینند و یا چند اتوبوس نیروی تازه نفس. اما چه دیدند؟
حسن  بیسکویت را در یک دست گرفت و نامه را در دست دیگر.
-... من ، پدرم که شهید شد، چهار فرزند و یکی از آن ها برادرم است و هفت سال دارد و کلاس اول است.
من، پدرم که شهید شد، هیچ ناراحتی ندارم. به خاطر اینکه برای اسلام شهید شد.
من دوازده سال دارم و کلاس پنجم دبستان هستم.
حسن وقتی به عبارت بعدی رسید ، آن را حفظ کرد، آنگاه چشمش را از نامه برداشت و گره زد به چشمان تشنه ی فرماندهان...
- من آرزو دارم که پسر باشم و به جبهه بیایم و شهید شوم، ولی نمی توانم به جبهه بیایم. در راهپیمایی و نماز جمعه می روم و درس می خوانم...
فرماندهی که پای مجروحش را دراز کرده بود، احساس کرد می تواند از جا برخیزد و روی یک پا بایستد، هرچند با زجر!
- من قرآن می خوانم. من دعاهای خیلی زیاد می خوانم که رزمندگان اسلام پیروز شوند و صدام و آمریکا نابود شوند. مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر صدام، مرگ بر منافقین.
در ضمن این را پشت رادیو بگویید. ما تلویزیون نداریم. من منتظر این هستم. حتماً بگذارید.
من یک عدد بیسکویت برای جبهه فرستادم که برادرها خوشحال شوند. امیدوارم که پیروز شوید تا باز برای شما بفرستم....

حسن احساس کرد همین یک دانه بیسکویت باید رزمندگان اسلام را پیروز کند.  چرا که دخترک بیسکویت بعدی را بعد از پیروزی وعده داده بود.

 

برگرفته از کتاب " لوطی و آتش "

مطالب مرتبط