خاطرات زندگی مشترک | مهدی زین الدین

انسان نباید از اینکه خداوند عیوب او را پوشانده مغرور شود و خیال کند که همیشه بدیهای او مستور می ماند.چه بسا خداوند در همین دنیا آنها را فاش کند و اگر در این دنیا هم با لطف و احسان خود فاش نکرد در قیامت (روزی که باطن افراد ظاهر می شود) آشکار کند. لذا ائمه (علیهم السلام) همانطور که در دعای شعبانیه نقل شده از خدا می خواستند که: "الهی لا تفضحنی یوم القیامه علی روس الاشهاد" .و چه بسا افرادی که در اثر نعم الهی گرفتار استدراج می شوند ، "و سنستدرجهم من حیث لا یعلمون". پس نباید ما بخاطر تمجیدهای مردم و ستر الهی و اعطای نعم او از قضاوت صحیح در مورد خود غفلت نماییم.

نایب امام زمان، امام خامنه ای

خاطرات زندگی مشترک | مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

  وقتی قرار است مرگ گردن بندی زیبا بر گردن دختر زندگی باشد ، در بر گرفتن آن هم مثل نوشیدن شیر از سینه ی مادر است ؛ همان قدر گرم ، همان قدر گشوده به دنیایی دیگر ، پر از شگفتی موعود .

باز هم انگار اتاق ذهنم دو قسمت شده و او پشت آن دیوار کمیل می خواند . صدای کمیل خواندش را می شنوم . باورتان می شود ؟

 

خدا وقتی بخواهد کاری انجام شود . کسی دیگر نمی تواند کاری کند . خرداد سال شصت ویک ، خانواده ی زین الدین ، مادر و یکی از اقوامشان ، به خانه ی ما آمدند . از یکی از معلم های سابقم در حزب خواسته بودند که دختر خوب به شان معرفی کند . او هم مرا گفته بود. آمدند شرایط پسرشان را گفتند ، گفتند پاسدار است . بعد هم گفتند به نظرشان یک زن چه چیزهایی باید بلد باشد و چه کارهایی باید بکند . با من و خانواده ام صحبت کردند و بعد به آقا مهدی گفته بودند که یک دختر مناسب برایت پیدا کرده ایم . قرار شد آن ها جواب بگیرند و اگر مزه ی دهان ما « بله » است جلسه ی بعد خود آقا مهدی بیاید .
در این مدت پدرم رفت سپاه قم پیش حاج آقا ایرانی . گفته بود « یک همچین آدمی آمده خواستگاری دخترم . می خواهم بدانم شما شناختی از ایشان دارید ؟ » او هم گفته بود « مگر در مورد بچه های سپاه هم کسی باید تحقیق بکند ؟ » پدرم پیغام داد خود آقا مهدی بیاید و ما دو تایی با هم حرف بزنیم .
قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم : همه جا تاریک بود . بعد از یک گوشه انگار نوری بلند شد . درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز . جنازه ای آن جا بود ، با لباس سپاه . با آن که روی صورتش خون خشک شده بود ، بیش تر به نظر می آمد خوابیده باشد تا مرده . جنازه تا کمر از توی تابوت بلند شد . نور هم با بلند شدن او جابه جا شد . حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.


*****     *****     *****


مرد وقتی از پله ی اتوبوس پایش را پایین گذاشت ، فهمید که نیامده تا برگردد. بلیتی که او برای جنگ گرفته بود یک طرفه بود . سپاه قم و شهر و پدر و مادرش را رها کرده بود و مثل یک نیروی معمولی آمده بود جهبه . هوای داغ اهواز را به سینه کشید .بوی باروت می آمد . خوش حال شد . توی سرمای جبهه های غرب هیچ بویی واضح نبود . چند تا از بهترین رفیق هایش را در غرب جا گذاشته بود و الان برف سنگ قبرشان را سفید کرده بود . در دنیا مالک هیچ چیز غیر از لباس سبز سپاهش نبود که آن هم تنش بود .
هنوز سال های اول جنگ بود . جنگ بیش تر مثل فیلم های آرتیستی بود تا جنگ واقعی . آدم هایی که آمده بودند هیچ کدام تا به حال یک جنگ درست و حسابی ندیده بودند . همین بچه های معمولی کوچه و خیابان های شهرهای مختلف بودند که عزیز ترین چیزشان را ، جانشان را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند . حسن باقری زود فهمید که این جوان تازه وارد قمی خیلی بیش تر از یک نیروی معمولی می تواند به کار بیاید . جسور ، باهوش ، تیز بین و چه کاری برای چنین آدمی بهتر از شناسایی . مهدی زین الدین و یک موتور و دوربین و یک دشت پهن . همین که بفهمد عراقی ها از کدام طرف و با چه استعدادی می خواهند حمله کنند و به فرمانده هایش گزارش بدهد کلی کار بود . ولی او شب ها که بی کار می شد تا دیروقت می نشست و طرح و کالک های منطقه را بررسی می کرد . دوباره فردا . عراقی ها هنوز به فکر استتار و این حرف ها نبودند . تانک هایشان را راحت می شمرد . خودشان را دید می زد . توی خاک ما بودند و سر راهشان همه ی روستایی های اطراف فرار کرده بودند . هم شناسایی بود ، هم گردش . شناسایی ، حتا می گوید نیروهایی که دیده شیعه بوده اند یا سنی . و او همه ی این ها را داشت .
اما این جوان خوش رو با خنده ای که دائم در صورتش شکفته بود ، می دانست که جنگ حالاحالا ها ادامه دارد . جنگ روی دیگر سکه ی زندگی او بود . آدم های دیگر می توانستند در خانه هایشان بنشینند و راجع به دلایل شروع جنگ صحبت کنند ، ولی او مرد عمل بود و نمی توانست به خاطر کارش زندگیش را عقب بیندازد . کسی چه می دانست فردا چه می شود . او نمی خواست وقتی می رود مثل الان مجرد باشد .
چند روز بعد خودش آمد . ساعت شش بعد ازظهر آخرین روز آخرین ماه بهار . اسمش را دورا دور در همان کلاس های آموزش اسلحه شنیده بودم ، ولی ندیده بودمش . آمد و رفت و تنها توی اتاق نشست . خواهر زاده ام هنوز بچه بود . پنچ شش سالش بود . از سوراخ کلید نگاه می کرد . گفت « خاله این پاسداره کیه آمده این جا ؟ » رفتم تو . از جایش بلند شد و سلام و احوال پرسی کرد . با چند متر فاصله کنارش نشستم . هر دو سرمان را از زیر انداخته بودیم . بعد از سلام و علیک اول همان حرفی را گفت که خانواده اش قبلاً گفته بودند . گفت « برنامه این نیست که از جبهه برگردم . حتا ممکن است بعد از این جنگ بروم فلسطین . یا هرجای دیگر که جنگ حق علیه باطل باشد . » بعد از هر دری حرفی زد . گفت « به نظر شما اصلاً لازم است خانم ها خیاطی بلد باشند ؟ » حتا حرف به این جا کشید که بچه و خانواده برای زن مهم تر است ، یا بهتر است برود بیرون سر کار . این را هم گفت که « من به دلیل مجروحیت یکی از پاهایم مشکل دارد و اگر کسی دقت کند معلوم است که روی زمین کشیده می شود . لازم بود که این نکته را حتماً بگویم . »
کم کم ترسم ریخت . بعد از این که حرف های او تمام شد ، برای این که حرفی زده باشم گفتم « شما می دانید که من فقط دو سال از شما کوچکترم ؟ مشکلی با این قضیه ندارید ؟ » گفت « من همه چیز شما را از پسر عمه هایتان پرسیدم و می دانم . نیازی نیست شما راجع به این ها بگویید . مشکلی هم با سن شما ندارم . حتا قیافه هم آن قدر مهم نیست که بتواند سرنوشتمان را رقم بزند . » حرف هایمان در یک جلسه تمام نشد . قرار شد یک بار دیگر هم بیاید .
از همان زمان کلاس های حزب ، پاسدارها برای ما موجوداتی از دنیایی دیگر بودند . سرمان را که در خیابان پایین انداخته بودیم فقط پوتین های گترکرده شان را می دیدیم . برایمان حکم قهرمان داشتند ، مجسمه ی تقوا و ایثار ، آدم هایی که همه چیز در وجودشان جمع است . حالا یکی از همان ها به خواستگاریم آمده بود . جلسه ی اول توانستم دزدکی نگاهش کنم . مخصوصاً که او هم سرش را زیر انداخته بود . با همان لباس فرم سپاه آمده بود . خیلی مرتب و تمیز . فهمیدم که باید در زندگیش آدم منظم و دقیقی باشد . از چهره ی گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است . از سؤالاتی که می پرسید فهمیدم آدم ریز بینی است و همه ی جنبه های زندگی را می بیند .
دو روز بعد هم با همان لباس سپاه آمد . صحبت های جلسه ی دوم کوتاه تر بود . نیم ساعت بیش تر نشد . این که چه جوری باید خانه بگیریم ، مدت عقد ، مهریه و این چیزها . آقا مهدی اصلاً موافق مراسم نبود . می گفت « من اصلاً وقت ندارم و الآن هم موقعیت جنگ اجازه نمی دهد . » گمانم عملیات رمضان بود . حالا که دلم گواهی می داد این آدم می تواند مرد زندگیم باشد ، بقیه ی چیزها فرع قضیه بود .
دیگر همه ی خانواده مان سر اصل قضیه ازدواج ما موافق بودند . مردها معمولاً در این کارها آسان گیر تر هستند . ایرادهای مادرم را هم خوش رویی و تواضع آقا مهدی جبران می کرد .
مادرم می گفت « چه طور می شود دو هفته منیر را بگذارید و بروید جبهه ؟» او می گفت « حاج خانم ما سرباز امام زمانیم ، صلوات بفرستید . » و همه چیز حل می شد . مادرم می خندید و صلوات می فرستاد . داماد به دلش نشسته بود .

کارها سریع و آسان پیش می رفت . من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتیم برای من یک حلقه ی طلا خریدیم ، نُه صد تومان ! تنها خرید ازدواجمان ، حلقه ی او هم انگشتر عقیقی بود که پدرم خریده بود . رفتیم به منزل آیت الله راستی و با مهریه یک جلد قرآن و چهارده سکه ی طلا عقد کردیم . مراسمی در کار نبود . لباس عقدم را هم خواهرم آورد .
فردای همان روز که عقد کردیم او رفت جبهه .
بعد از مدتی که رفت و آمد ، گفت « اگر شما اهواز باشید ، زودتر می توانم بیایم پیشتان . منطقه ی کاریم الآن آن جاست . یکی از دوستانم که تازه ازدواج کرده . یک خانه می گیریم . یک طبقه ما باشیم ، یک طبقه آن ها ، که تنهایی برایتان زیاد مشکل نباشد . به یک محلی هم می گوییم که بیایید و در خرید و این کارها کمکتان کند . » این حرف را من که عاشق دیدن مناطق جنگی بودم زود می توانستم قبول کنم ، ولی اطرافیان به این راحتی نمی توانستند . می گفتند « هر کاری رسم و رسوم خودش را دارد . » برای خودشان ناراحت نبودند ، می گفتند « جواب مردم را هم باید داد . » همان حرف و حدیث های همیشگی شهرهای کوچک ، که باید برایشان یک گوش را درکرد و یکی را دروازه . اما پدرم می گفت من در مقابل تواضع این جوان چیزی نمی توانم بگویم . تو هم دخترم ، این نصیحت را از من داشته باش و با شوهرت همیشه صادق باشد . » شهریور همان سالی که خردادش عقد کرده بودیم رفتیم اهواز . مادرم آن قدر از رفتن بدون تشریفات و عروسی من ناراحت بود که تا چند روز لب به غذا نزده بود . من هم دختری نبودم که از خدایم باشد از خانواده ام جدا شوم . دور شدن از پدر و مادر برایم سخت بود ، ولی احساس می کردم اگر همراه او نروم پشیمان می شوم . شاید آن موقع برای ما طبیعی بود.

*****     *****     ***** 

این طور نبود که از تنهایی من خبر نداشته باشند . فکر کند که خب ، حالا یک زنی گرفته ام ، باید همه چیز را حتا بر خلاف میلیش تحمل کند . می دانست تنهایی آن هم برای دختری که تا بیست و چند سالگی پیش خانواده اش بوده بعضی وقت ها عذاب آور است . بعضی وقت ها دو هفته می رفت شناسایی ، ولی تلفن می زد و می گفت که فعلاً نمی تواند بیاید . همین که نفسش می آمد برای من بس بود ، همین که بفهمم یک جایی روی زمین زنده است و دارد نفس می کشد . وقتی می رفت یک چیزهایی مثل حدیث ، آیه جمله هایی از وصیت شهدا را با ماژیک می نوشت و می زد به دیوار اتاق . می گفت « دفعه ی بعد که آمدم ، این را حفظ کرده باشی . » بعضی ها وقتی حرف می زنند کلامشان خشونت ندارد ولی طوری است که احساس می کنی باید به حرفشان گوش کنی . مهدی این طوری بود . نمی خواست در تنهایی فکرهای الکی بکنم . بعضی وقت ها می خواست نیامدنش به خانه را توجیه کند ، ولی احتیاجی نبود . می گفت « بعضی بچه ها برای این که از دست زنشان راحت باشند شب ها پادگان می خوابند و نمی آیند . » می گفت « این ظرفیت را در تو می بینم ، و گرنه من هم باید به تو برسم .» هندوانه زیر بغلم می داد . اسم نمی آورد ، ولی دلمان می خواست زندگیمان مثل حضرت علی و فاطمه که نه . یک کم شبیه آن ها بشود . می گفت « بدم می آید از این مردهایی که می بینم می آیند و به زن هایشان می گویند دوستت داریم و فلان . آن وقت زن هم می گوید خُب اگر این طوری است پس مثلاً فلان چیز را برایم بخر . » می گفت « یک چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه می بینم که زبانم بند می آید . دیروز یک مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم ، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته ، بچه دار شده ام . اگر امکانش هست مرخصی می خواهم . گفتم اشکالی ندارد تا شما کارت را تمام می کنی من برگه ی مرخصیت را می نویسم . تا برود کارش را تمام کند ، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد . من نمی توانم با دیدن این چیزها خانواده ی خودم را مقدم بر بقیه بدانم . »
این را فهمیده بودم که از ابراز مستقیم محبت خوشش نمی آید . از این که بگوید دوستت دارم و این حرف ها . دوست هم نداشت این حرف ها را بشنود . مثلاً من شماره ی تلفن پایگاه انرژی اتمی را داشتم . بعضی وقت ها هم دلم می خواست که زنگ بزنم. ولی چه طور بگویم . یک کم می ترسیدم شاید . یک بار هم گفت « دلیلی نداره ، کلی آدم دیگر هم آن جا هستند که امکان استفاده از تلفن برایشان نیست . »
درست است که دیگر با هم زن و شوهر شده بودیم ، ولی من ، هنوز رودربایستی داشتم . حتا روم نمی شد توی صورتش نگاه کنم . یک بار از مدرسه که برگشتم خانه ، دیدم لباسهایش را شسته ، آویزان کرده و چون لباس دیگری نداشته چادر من را پیچیده دورش ، دارد نماز می خواند . این قدر خجالت کشیدم و خود را سر زنش کردم که چرا خانه نبودم تا لباسهایش را بشویم . نمازش که تمام شد احساس من را فهمید . گفت « آدم باید همه جورش را ببیند . »
هیچ وقت واضح با هم حرف نمی زدیم . راجع به هیچ چیز حتا خودمان . بهانه ی حرف هایمان جبهه و جنگ بود . حالا نه در این مورد ، کلاً آدمی نبود که حرف زدنش از عمل کردنش بیش تر باشد . حتا راجع به جبهه هم این جور نبود که مدام در خانه حرف جبهه و جنگ باشد . مسائل مربوط به کارش را اصلاً نمی گفت . از پشت تلفن ، همیشه این حالت بود که نتوانم حرف هایم را بزنم حتا روم نمی شد بپرسم کی می آیی .
وقتی هم نبود همین طور . یک بار به من گفت « روزها توی خانه حوصله ات سر می رود رادیو گوش کن . » آن موقع رادیو نداشتیم . از روز بعد یک جعبه ی آهنی روی طاقچه می دیدم . ولی باز ش نمی کردم . می گفتم حتماً بی سیمش داخل آن است . نمی خواستم بهش دست بزنم . چهار پنچ روز فقط نگاهش کردم . یک بار که آمد ، پرسید « رادیو را توانستی راه بیندازی ؟ » گفتم « کدام رادیو ؟ » گفت « همانی که توی آن جعبه ، سر طاقچه بود . » نمی تواستم بگویم احساس می کردم آن جعبه جزو حریم اوست و نباید بهش دست بزنم .
همه کارها و حرف هایش را دربست قبول می کردم . هنوز از جزئیات کارش چیزی نمی دانستم و از این و آن شنیده بودم که نیروهای قم و اراک و چند جای دیگر با هم یک جا شده اند و تیپ علی ابی طالب را تشکیل داده اند . آقا مهدی هم فرمان ده تیپ شده بود .
عملیات والفجر مقدماتی بود گمانم . تلفن زد . تلفنی حرف زدنمان جالب بود پیش تر تلگراف بود تا تلفن . کم و کوتاه . شاید فکر می کردیم همه چیز باید به مختصرترین شکلش انجام بگیرد ، گفت « یک کم مشکل پیدا کردیم . من فردا بر می گردم ، می آیم خانه . » حدس زدم عملیاتشان موفق نبوده است . این قدر نبودنش در خانه برایم طبیعی شده بود و جا افتاده بود که گفتم « نه لزومی ندارد برگردی . » از او اصرار «که دارم فردا می آیم » و از من انکار که « نه ، چه کاری داری که بیایی .» یک چز دیگر هم می خواستم بگویم . رویم نمی شد . خواست قطع کند . گفت « کاری نداری ؟ » گفتم « می خواستم یک چیزی را بهت بگویم .»
گفت « خودم می دانم »

کلاً بنا بر این نبود که همیشه همدیگر را ببینیم . اصلاً برا خودم حرام می دانستم که او را ببینم ، چون می دانستم بودنش در جبهه بیشتر به نفع اسلام است . برای خودم هم این سؤال پیش نمی آمد که « خب این که حالا شوهر من است ، چرا فقط دو روز در هفته می بینمش ؟»
من آدمی معمولی بودم . مهدی خودش این را در من دیده بود . حد واندازه ام را می دانستم و او هم می دانست . بعد از آن دوره ، روزها و شب هایی که او کمتر و دیر تر به خانه می آمد ، احساس می کردم که با آدمی طرفم که توانم برای شناختنش کافی نیست .


*****     *****     *****


بچه مان روز تاسوعا به دنیا آمد . قبلاً با هم صحبت کرده بودیم که اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم . اما به خاطر پدربزرگش اسمش را لیلا گذاشتیم . لیلا دختر شیرینی بود ، من اما آن قدر که باید خوش حال نبودم . در حقیقت خیلی هم ناراحت بودم . همه اش گریه می کردم . مادرم می گفت « آخر چرا گریه می کنی ؟ این طوری به بچه ات شیر نده . » ولی نمی توانستم . دست خودم نبود . درست است که همه ی خانواده ام بالای سرم بودند ، خواهرهایم قرار گذاشته بودند که به نوبت کنارم باشند ، ولی خُب من هم جوان بودم . دوست داشتم موقع مهم ترین واقعه ی زندگیمان شوهرم یا حداقل خانواده اش پیشم باشند .
ده روز بعد از تولد لیلا تلفن زد . این ده روز اندازه ی یک سال بر من گذشته بود . پرسید « خُب چه طوری رفتی بیمارستان ؟ با کی رفتی ؟ ما را هم دعا کردی ؟ » حرف هایش که تمام شد ، گفتم « خب ! خیلی حرف زدی که زبان اعتراض من بسته شود . » گفت « نه ، ان شاءالله می آیم . دوباره بهت زنگ می زنم » بعد از ظهر همان روز دوباره تلفن زد . گفت « امشب مامانم اینها می آیند دیدنت . » این جا بود که عصبانیت ده روز را یک جا خالی کردم . گفتم « نه هیچ لزومی ندارد که بیایند . » اولین بار بود که با او این طوری حرف می زدم . از کسی هم ناراحت نبودم . فقط دیگر طاقت تحمل آن وضعیت را نداشتم . باید خالی می شدم . باید خودم را خالی می کردم . گفت « نه ، تو بزرگ تر از این حرف ها فکر می کنی . اگر تو این طوری بگویی من از زن های بقیه چه توقعی می توانم داشته باشم که اعتراض نکنند . تو با بقیه فرق می کنی . »
گفتم « عیب ندارد ، هنداونه بذار زیر بغلم »
گفت « نه به خدا ، راستش را می گویم . تازه ما در مکتبی بزرگ شده ایم که پیغمبرش بدون پدر و مادر بزرگ شد و به پیغمبری رسید . مگر ما از پیغمبرمان بالاتر هستیم ؟ »
لیلا چهل روزه شده بود که تازه او آمد . نصفه شب آمده بود رفته بود خانه ی مادرش . فردا صبح پیش من آمد ، خیلی عادی ؛ نه گُلی ، نه کادویی . صدایش را از آن یکی اتاق می شنیدم که داشت به پدرم می گفت « حاج آقا ، اصلاً نمی دانم جواب زحمت های شما را چه طور بدهم . » پدرم گفت « حرفش را هم نزنید بروید دخترتان را ببینید . » وقتی وارد اتاق شد ، من بهت زده به او زل زده بودم . مدت ها از او خبری نداشتم ، فکر می کردم شهید شده ، مفقود یا اسیر شده . آمد و لیلا را بغل کرد . بغلش کرده بود و نگاهش می کرد . از این کارهایی هم که معمولاً پدرها احساساتی می شوند و با بچه ی اولشان می کنند ، گازش می گیرند ، می بوسند ، نکرد . فقط نگاهش می کرد . من هم که قبل از آن این همه عصبانی بودم انگار همه عصبانیتم تمام شد . آرامشش مرا هم در بر گرفته بود ، فهمیدم عصبانیتم بهانه بوده . بهانه ای برای دیدن او و حالا که دیده بودمش دیگر دلیلی برای عصبانیت نداشتم . به قول مادربزگم مکه رفتن بهانه بود ، مکه در خانه بود .
هنوز دوروز نشده بود دوباره رفت . وقتی داشت می رفت گفتم « من با این وضعیت که نمی توانم خانه ی پدرم باشم . شما من رو ببر توی منطقه ، آن جایی که همه خانم هایشان را آورده اند . » احساس می کردم تولد لیلا ما را به هم نزدیک تر کرده و من حق دارم از او بخواهم که با هم یک جا باشیم . فکر می کردم لیلا ما را زن و شوهر تر کرده است . گفتم « تو خیلی کم حرفهایت را می گویی . » خندید و گفت « یک علت ابراز نکردن من این است که نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی . » گفتم « چه تو بخواهی چه نخواهی ، این وابستگی ایجاد می شود . این طبیعی است که دلم برای شما تنگ شود . » گفت « خودم هم این احساس را دارم . ولی نمی خواهم قاطی این بازی ها شوم . از این گذشته می خواهم بعدها اگر بدون من بودی بتوانی مستقل زندگی کنی و تصمیم بگیری . » گفتم « قبلاً فرق می کرد اشکالی نداشت که من خانه پدرم بودم ، ولی حالا با یک بچه » گفت « اتفاقاً من هم دنبال یک خانه ی مستقل هستم . » گفتم « مهدی گاهی حس می کنم نمی توانم درونت نفوذ کنم » گفت « اشتباه می کنی . به ظواهر فکر نکن . »
بعد از این که او رفت . رفتم حرم و یک دل سیر گریه کردم . خیال می کردم تحویلم نگرفته است . خیال می کردم اصلاً مرا نمی خواهد . فکر می کردم اگر دلش می خواست می توانست مرا هم با خودش ببرد . دلم هوای اهواز و جنگ را کرده بود . انگار گریه و دعاهایم در حرم نتیجه داد . چون فردایش تلفن زد . صدایم از گریه گرفته بود . گفت « صدات خیلی ناجوره . فکر کنم هنوز از دست من عصبانی هستی ؟ » گفتم « نه .» هرچه گفت ، گفتم نه . آخرش گفتم « مگر خودتان چیزی بروز می دهید که حالا من بگویم ؟ » گفت « من برای کارم دلیل دارم » داشتیم عادت می کردیم که با هم حرف بزنیم . گفت « تنها وقتی که با خیال ناراحت از پیشت رفتم ، همان شب بود . فکر کردم که باید یک فکری به حال این وضعیت بکنم » احساساتی ترین جمله ای بود که تا به حال از دهان او شنیده بودم . ولی می دانستم این بار هم نشسته حساب و کتاب کرده . این عادت همیشه اش بود . این که یک کاغذ بردارد و جنبه های مثبت و منفی کاری را که می خواهد انجام بدهد تویش بنویسد . حالا هم مثبت هایش از منفی هایش بیشتر شده بود . به او حق می دادم . من دست و پایش را می گرفتم . اسیر خانه و زندگیش می کردم و او اصلاً آدم زندگی عادی نبود .بهمن ماه ، لیلا سه ماهه بود که دوباره برگشتیم اهواز .


*****     *****     *****


 پرسیدم « اصلاً شما ها یاد ما هستید ؟ اصلاً یادت هست که منیری ، لیلایی وجود دارد ؟» چند ثانیه حرف نزد . بعد گفت « خوب قاعدتاً وقتی که مشغول کاری هستم ، نمی توانم بگویم که به فکر شما هستم . اما بقیه ی وقت ها شما از ذهنم بیرون نمی روید . دوستانم را می بینم که می آیند به خانه هایشان تلفن می زنند و مثلاً می گویند بچه را فلان کار کن . ولی من نمی توانم از این کارها بکنم . » آن شب خیلی با هم حرف زدیم . فهمیدم که این آدم ها خیلی هم به خانواده شان علاقه مندند ، ولی در شرایط فعلی نمی توانند آن طور که باید این را بگویند .
همان شب بود که گفت « من حالا تازه می خواهم شهید بشوم .» گفتم « مگر حرف شماست . شاید خدا اصلاً نخواهد که تو شهید بشوی . شاید خدا بخواهد تو بعد از هفتاد سال شهید شوی . » گفت « نه . این را زورکی از خدا می خواهم . شما هم باید راضی شوید . توی قنوت برایم اللم ارزقنی توفیق اشهاده فی سبیلک بخوانید . »
این دوره دوم با هم بودنمان در اهواز تقریباً یک سال طول کشید . من داشتم بزرگ تر می شدم . مادر شده بودم و دیگر آن جوان نازک دل سابق نبودم . لیلا جای پدرش را خوب برایم پر کرده بود .


.
*****     *****     *****


زن با خودش منتظر آمدن مرد نشسته بود تا این روزِ به نظر او مهم را در کنار هم باشند . سالگرد ازدواجشان بود . چیزی که مرد روحش هم از آن خبر نداشت . خسته چشم هایش را باز کرد و همسر خوش حالش را دید که توی خانه مخصوصاً سر وصدا راه انداخته که او بیدار شود . مرد دوباره چشم هایش را هم گذاشت . با زندگی معمولی آشتی کرده بود . حداقل تنش در خانه راحت بود . گلوله و جنگی در کار نبود . ولی پشت پلک هایش را هر بار روشنی انفجاری پر می کرد . خوابیدن آرزویی قدیمی شده بود . جنگ امان همه را می برید .
فکر کرد « توی این یک که دیگر می توانم کمکش کنم . » زن توی حمام داشت بچه را می شست .
گرمای تن بچه اش را حس کرد . زندگی همه ی لطفش را با دادن آن بچه به او نشان داده بود . دماغ و دهان بچه به خودش رفته بود . او نقش خود رادر دنیای زنده ها بازی کرده بود . بچه گریه اش بلند شد . حواسش نبود ، شامپو زیاد زده بود .
تا دو ساعت بعد لیلا همین جور یک ریز گریه می کرد . مجید که آمد به شوخی گفت « مجید ما اصلاً این بچه را نمی خواهیم . باشه مال تو .» مجید بغلش کرد و بردش بیرون . برگشتنی ساکت شده بود .
حالا که حرفی از مجید زدم باید از این بردار بیش تر بگویم . مجید پسر دوست داشتنی فامیل زین الدین بود . کوچک ترین بچه ی خانواده بود . قیافه نورانی داشت . مهدی پای مجید را به منطقه باز کرده بود ، گردان تخریب . هر جا می رفت مجید را هم با خودش می برد . همدیگر را خوب می فهمیدند . بعضی وقت ها می شد مهدی هنوز حرفی را نگفته مجید می گفت « می دونم چی می خوای بگی .» و می رفت تا کار را انجام دهد . در یکی از عملیاتها مجید مجبور شده بود دو سه روز در نی زارها قایم شود . وقتی آقا مهدی او را به خانه آورد . از شدت مسمویمت همه ی بدنش تاول زده بود . یک هفته ازش پرستاری کردم آن قدر سردی بهش بستم که حالش خوب شد . همان جا او را خوب شناختم .
با مهدی هم که دیگر حسابی صمیمی شده بودم ، ولی باز هم به روش خودمان . وسط اتاقمان رخت خوابها را چیده بودم و اتاق را دو قسمت کرده بودم . پشت رختخوابها اتاق مهدی بود . بعضی شب ها که از منطقه بر می گشت ، می رفت می نشست توی قسمت خودش و بیدار می ماند . من هم سعی می کردم وقتی او آن جا است زیاد مزاحمش نشوم ، راحت باشد . زن خانه بودم و باید به کارهایم می رسیدم ، ولی گوشم پیش صدای دعا خواندن او بود . یک بار هم سعی کردم وقتی دعا می خواند صدایش را ظبط کنم . فهمید گفت « این کارها چیه می کنی ؟»
بعد از چند روز آقا مهدی تلفن زد گفت « آماده شوید می خواهیم برویم مشهد . » گفتم « چه طور ؟ مگر شما کار ندارید ؟ » گفت « فعلاً عملیات نیست . دارند بچه ها را آموزش می دهند . » برایم خیلی عجیب بود . همیشه فکر می کردم این ها آن قدر کار دارند که سفر کردن خوش گذارنی ِ زیادی برایشان حساب می شود . آن قدر سؤال پیچش کردم که « حالا چه شده می خواهی بری مسافرت ؟» گفت « مدت ها دنبال فرصت بودم که یک جایی ببرمت . فکر کردم چه جایی بهتر از امام رضا ، که زیارت هم رفته باشیم . » با راننده اش ، آقای یزدی ، آمدیم قم و دو خانواده همراه یکدیگر رفتیم مشهد . مشهد خیلی خوش گذشت . رفت و برگشتنمان چهار روز طول کشید .
بعد از مشهد رفتن ، و بر گشتنمان به اهواز مهدی تغییر کرده بود . دیگر حرف زدنهایمان فقط در صحبت های پنج دقیقه ای پشت تلفن خلاصه نمی شد . راحت تر شده بود . شاید می دانست وقت چندانی نمانده ، ولی من نمی دانستم .
بعد از مدتی آقا مهدی گفت « منطقه ی عملیاتی من دیگر جنوب نیست . دیگر نمی توانم بیایم اهواز . » گفت « دارم می روم غرب آنجا ها نا امن است ونمی توانم تو را با خودم ببرم . وسایلتان را جمع کنید تا برویم و من شما را بگذارم قم . » وسایل زیادی که نداشتیم .بعد از دو سال دوره کردن شب های تنهایی در گرما و غربت اهواز ، دوباره به قم برگشتم .
دقیقاً روز عاشورا بود که آمدیم قم . مهدی فردا همان روز برگشت .


*****     *****     *****


آدم بعدها می گوید که به دلم امده بود که آخرین باری است که می بینمش . ولی من نمی دانستم . نمی دانستم که دیگر نمی بینمش . آن روز خانه ی پدرشان یک مهمانی خانوادگی بود . من هم آن جا بودم . مهمان ها که رفتند ، من آن جا ماندم . یک ساعت بعد مهدی آمد . من رفتم و در را برایش باز کردم . محرّم بودو لباس مشکی پوشیده بودم . آمدم داخل و تا مهدی با خواهر و مادر و پدرش از هر دری حرف می زد ، از پیروزی ها ؛ از شکست ها . من تند تند انار دانه کردم . ظرف انار را بردو توی اتاق و کنارش نشتم و لیلا را گذاشتم بینمان . دم غروب بود . چند دقیقه همه ساکت شدند . حرف نزدن او هم مرا اذیت کننده نبود . لبخند همیشگی اش را بر لب داشت . دوتایی لیلا را نگاه می کردیم . بلاخره مادرش سکوت بینمان را شکست . به مهدی گفت « باز هم بگو ! تعریف کن .» مهدی با لحنی بغض آلود گفت « مادر دیگه خسته شده ام . می خواهم شهید شوم .» بعد رو کرد به من و لبخند زد . یعنی أه این هم می داند . همه فکر کردیم خوب دلش گرفته خوب می شود . فردا صبح دوتایی قبل از اذان بیدار شدیم و رفتیم زیارت . خنکی هوای دم سحر و رفتن او هوای حرم را برای غمگین کرده بود . وقتی داشتیم بر می گشتیم ، توی یکی ازایوان های حرم دو تا بچه ی پنج شش ساله ی عبا به دوش دیدم که با پدرشان نشسته بودند و جلویشان کتاب سیوطی باز بود . مهدی رفت وبا پدر بچه ها صحبت کرد . بچه ها هم برایش از حفظ دو سه خط قرآن خواندند . بچه های جالبی بودند . مهدی آمد و مرا رساند دم خانه و رفت . این آخرین باری بود که دیدمش .
خانه ای که برایمان گرفته بود کنار سپاه بود . یک خانه ی دو اتاقه که مهدی هیچ وقت فرصت نکرد شب آن جا بخوابد . به من گفت که « خودت برو آن جا . مجید را می فرستم بیاید سر اسباب کشی کمکت کند . » مجید آمد ووسایلمان را جابه جا کرد . موقع رفتن گفت « من دارم می روم منطقه . با آقا مهدی کاری ندارید ؟ » گفتم « سلام برسان .» گفت « سلام لیلا را هم برسانم ؟» گفتم « سلام لیلا را هم برسان . » مجید موقع رفتن واقعاً قیافه اش نورانی شده بود .


*****     *****     *****


خواب زمان را کوتاه تر می کند . دو سال پیش او را همین جوری خواب دیده بودم . می خواستم همان جوری باشم که او خواسته . قرص و محکم . سعی می کردم گریه و زاری راه نیندازم . تمام مدت هم بالای سرش بودم . وقتی تو خاک می گذاشتند ، وقتی تلقین می خواندند ، وقتی رویش خاک می ریختند . بعضی مواقع خدا آدم را پوست کلفت می کند . بچه های سپاه و لشکرش توی سر و صورت خود می زدند . نمی دانستم این همه آدم دوستش داشته اند . حرم پر از جمعیتی بود که سینه می زدند و نوحه می خواندند . بهت زده بودم . مدام با خود می گفتم چرا نفهمیدم که شهید می شود . خیلی ها گفتند « چرا گریه نمی کند . چرا به سر و صورتش نمی زند ؟»
وقتی قرار است مرگ گردن بندی زیبا بر گردن دختر زندگی باشد ، در بر گرفتن آن هم مثل نوشیدن شیر از سینه ی مادر است ؛ همان قدر گرم ، همان قدر گشوده به دنیایی دیگر ، پر از شگفتی موعود .
یادگاری های زندگی با او همین خاطرات ریز و درشتی است که بعضی وقت ها یادم می آید و آن مرجان بزرگی هم که آن جاست ، او یک بار برایم آورد . یک قرآن و تسبیح هم به من داد . از دوستش گرفته بود که شهید شده .
باز هم انگار اتاق ذهنم دو قسمت شده و او پشت آن دیوار کمیل می خواند . صدای کمیل خواندش را می شنوم . باورتان می شود ؟