گردنم را گذاشته ام زیــر تیــغ مردانگـــی شما!

این نمازهای پنجگانه،که عمود دین وپایه محکم ایمان است ودر اسلام چیزی،بعد از ایمان،به اهمیت آن نیست.بعد از توجهات نورانیه باطنیه وصور غیبیه ملکوتیه،که غیرازحق تعالی وخاصان درگاه او کسی ندارد،یکی ازجهات مهمه که در آن هست این تکرار تذکر حق،باادب و اوضاع الهی است که در آن منظورگردیده است که رابطه انسان با حق تعالی وعوالم غیبه محکم می کند .

امام خمینی ره

گردنم را گذاشته ام زیــر تیــغ مردانگـــی شما!

شهید علیرضا عربی

  این پاسدار روش خاصی داشت. بیشتر روی اخلاق ما کار می کرد. نگــاهش این جوری بود که چون زندانی ها از من حساب می برند، اگر من عوض شوم، آن ها هم تغییر می کنند. قاپ من را که بد جور دزدیده بود! خیلی زود رام شدم؛ اهلـــیِ اهلـــی.

 

 

اولین باری بود که با چشم باز و دستان بدون دستبند از زندان خارج می شدم. از زندان شهربانی آمدیم بیرون و به سمت فلکه ی انقلاب و از آنجا به جاده ی بشرویه رفتیم و از شهر خارج شدیم. بعد از طی مسافتی نه چندان دور به سمت چپ پیچیدیم. اتوبوس پشت یک کوه، وسط بیابان نگه داشت. برای زندانی هایی مثل من، موقعیت خطرناکی بود. هر احتمالی وجود داشت.
کنار اتوبوس به خط شدیم. همان پاسدار ایستاد. لباس سبز پاسداری تنش بود. یه او می آمد. قدبلند و قوی هیکل بود. باز هم قرآن خواند. گفت:
- من مسلّح نیستم. سرباز مسلّح هم با خودم نیاورده ام. هیچ دیوانه ای یک همچین کاری نمی کند. اما من با مسؤولیت خودم و با ضمانت حاج آقا فردوسی پور نماینده مجلس و دادستانی محترم فردوس این کار را کردم. گردن خودم را گذاشتم زیــر تیـــغ مردانگــی شما. ما چند مدّت با هم کار داریم. نتیجه در پایان کار مشخص می شود.
بعد مرا صدا زد:
- علــی جان ، پا شو بیا کنار من.
با دلهـــره بلند شدم و با تردید جلو رفتم. مرا به طرف افراد چرخاند و گفت :
- این علــی جان رئیس شماست. هم قوی هیکل و هم جوانمرد است. گوش به حرفش کنید ، ضرر ندارد.
شغل و تخصّص افراد را نوشتم؛ بنّا، مکانیک، کارگر، باسواد، بی سواد، پول دار و بی پول.
بیابانی که در آن پیاده شدیم، بعدها به یک پادگان تبدیل شد به نام پادگان قدس. من به دلیل مسؤولیتم، ارتباط زیادی با او پیدا کردم. به نظرم نمی آمد هدفش بیگاری از ما باشد.
تند تند استراحت می داد و پذیرایی می کرد. شب ها که به زندان بر می گشتیم، برخورد مأمورین هم کم کم با ما فرق کرد. چند وقتی که گذشت، برای مرخصی ثبت نام کرد. بدون هیچ چک و سند و سفته ای، زندانی می رفت و سر موعد بر می گشت. از هر فرصتی استفاده می کرد تا با زندانی ها صحبت کند. می گفت:
- علــی جان، می دانی ناموس چیه؟ همه ی آدم ها فطرتاً به ناموس غیرت دارند. علــی جان، من به چشم خودم دیدم عراقی ها دختر ایرانی را با خودشان بردند. وارد خط که شدم، دیدم بچّه ها گریه می کنند. اوایل جنگ بود. پرسیدم که چی شده؟ گفتند: با دوربین نگاه می کردیم، دو عراقی، یک دختر را از تو شهر بردند. آتــش گرفتم. اصلاً حال خودم را نمی فهمیدم. تا دختر را از دست عراقی ها نجات دادم، ننشستم.
این پاسدار روش خاصی داشت. بیشتر روی اخلاق ما کار می کرد. نگــاهش این جوری بود که چون زندانی ها از من حساب می برند، اگر من عوض شوم، آن ها هم تغییر می کنند. قاپ من را که بد جور دزدیده بود! خیلی زود رام شدم؛ اهلـــیِ اهلـــی. علــی جان که تمام منطقه ی سه قلعه و بغداد و دوحصاران از او حساب می بردند، ساعت ها مثل یک بچّه مدرسه ای روبروی این پاسدار می نشست و او برایش حرف می زد. از دین و قرآن و ناموس و غیرت و ائمه و...
حال و روزِ منِ تنها نبود. همه به اومبتــلا شده بودیم. با همه می جوشید و شوخی می کرد. خودش ساعت ها زیر آفتاب مثل ما کار می کرد.شب ها از شوق نمی خوابیدیم که کی صبح بشود و دوباره پا بشویم و کامیون های نان خشک، انار و لباس دسته بندی کنیم برای رزمنده ها. از همه جای منطقه،  از اسلامیه گرفته تا آیسک و سرایان و بشرویه کمک های مردمی می آمد. بسته بندی می شد و می رفت جبهه. کم کم ما هم هوایی شدیم ، بیرون هم برایمان زندان بود. هر وقت صحبت جبهه می شد و از خاطراتش می گفت، با تمام وجود گوش می کردیم.

بر گرفته از کتاب ابوفاضل- صفحات 51-48




مطالب مرتبط