شکایت از زندگی|شهید حسین جوانان

درهر پگاه چون صبح،اشتغال کثرات و ورود دردنیاست و با مخاطره اشتغال به خلق وغفلت از حق انسان مواجه است،خوب است،انسان سالک بیدار،در موقع باریک، برای ورود در این ظلمتکده تاریک،به تعالی متوسل شود و به حضرتش منقطع گرددو چون خود را در آن محضر شریف،آبرومند نمی بیند، به اولیاءامروز خفرای زمان و شفعاءانس و جان یعنی رسول ختمی،صلی علیه وآله،و اعمه معصومین، علیهم السلام،متوسل گردد و آن ذوات شریفه را شفیع و واسطه قرار دهد.مناسب آن است که در تعقیب نماز صبح،برای ورود در این بحر مهلک ظلمانی و دامگاه مهیب شیطانی،متوسل به خفرای آن روز شود و با شفاعت آنها ، که مقربان بارگاه  قدس و محرمان سراپرده انس اند، از حق تعالی، رفع شر شیطان و نفس اماره بالسوء را طلب کند ودر اتمام و قبول عبادات ناقصه و مناسک غیر لایقه ،آن بزرگواران را ، واسطه قرار دهد.

امام خمینی ره

شکایت از زندگی|شهید حسین جوانان

شهید حسین جوانانحسین کتاب داستان راستان را آورد و گفت:داستان هشتاد و پنج کتاب را بخوان.صبح در کارگاه در موردش صحبت می کنیم.اسم داستان"شکایت از زندگی" است. داستان مفضل بن قیس است که در حضور امام صادق(علیه السلام) از مشکلات زندگی خود صحبت می کند...

 

 

دیشب در خانه مان، با دختر خاله ام صحبت می کردیم.گفتم ما در یک اتاق دوازده متری بدون فرش روی زمین زندگی می کنیم، اما شغل مان قالی بافی است.
او خندید و گفت:
-خب، کوزه گر از کوزه ی شکسته آب می خورد!
بعد از رفتن آنها، حسین کتاب داستان راستان را آورد و گفت:
-داستان هشتاد و پنج کتاب را بخوان.صبح در کارگاه در موردش صحبت می کنیم.
اسم داستان"شکایت از زندگی" است..

این حسین است که بسته ی نهار را از دست من می گیرد.نخ ها را مرتب می کنم.کتاب داستان راستان را روی نیمکت چوبی می بیند و می پرسد:
-خانم،داستان را خواندی؟
بله خواندم. داستان مفضل بن قیس است. او زندگی سختی دارد؛ فقیر و تنگدست است.در حضور امام صادق(علیه السلام) از مشکلات زندگی خود صحبت می کند. از امام می خواهد که برای او دعا کند تا از این وضع خلاص شود.امام صادق(علیه السلام) مبلغی پول به او می دهد.مفضل می گوید که برای گرفتن پول نیامده است.
حضرت می فرمایند:
-بسیار خوب، دعا هم می کنم.اما مهمتر از دعا این است که هرگز سختی های زندگی خود را برای دیگران بازگو نکنی. آن ها تو را در نبرد زندگی، یک شکست خورده فرض می کنند و در نظرشان کوچک می شوی و شخصیت و احترامت از بین می رود.
می دانید! کارهای حسین روی حساب و کتاب است و هر یک حکمت و دلیلی دارد.حتی این خنده ای که الان صورتش را قشنگ تر از قبل کرده است.مطمئنم او دیشب حرف های من را شنیده و این داستان را از روی قصد انتخاب کرده است.

مطالب مرتبط