آن مرد باز نگشت!

باید زبان را کنترل کنیم و بیست و چهار ساعت فکر کنیم و یک ساعت صحبت.
یعنی بیست و چهار ساعت باید تامل داشته باشیم و یک ساعت صحبت کنیم؛
بلکه شاید یک ساعت هم زیاد باشد...

آيت الله بهجت

آن مرد باز نگشت!

کوهی از صلابت

 

   سرداری هم هست نه در خاک ایران خفته و نه در خاک عراق ناپدید شده است، حتی کسی ندیده که شهید شده باشد.

   سرداری که اسرائیلی ها از ما ربوده اند!

 

●  سرگرم کار خودش بود که دید حاج احمد دارد می آید طرفش.
- برادر! شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیده ای؟
دست و پایش را گم کرده بود. اشتباه جواب میداد. انگار یادش رفته بود
حاجی عصبانی گفت " سینه خیز "
وقتی بلند شد ، حاجی رفت جلو. بغلش کرد و بوسیدش
*** وقت نماز که شد ، حاجی سجاده اش را انداخت پشت او!

 

● فرمانده تیپ بود. خودش می رفت شناسایی؛ وجب به وجب منطقه . می خواست دقیقا بداند بچه ها باید کجا بروند و چه طوری عملیات کنند
شب ما را توی میدان صبحگاه دوکوهه  جمع کرد. به خط شدیم .
گفت « حالا تا پانصد میشمرم ، سینه خیز برید. دیشب که شناسایی رفته بودیم ، شمردم . باید همین قدر برید تا از دید دشمن خارج شید »

● راضیش کرده بودند برود بیمارستان صحرایی.
- حق ندارید بگید فرمانده ست. می گید یه سرباز معمولیه.
می خواستند بیهوشش کنند . نمی گذاشت.
- بی هوشیه دیگه. یه وقت یه چیزی می گم ، یکی می شنوه. اگه نامحرم باشه ، عملیات لو میره.
از درد می لرزید.

● با بچه ها توی شهر می رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و غینک دودی زده بودم . یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. پرسیدم کیه؟
گفتند " متوسلیان"

به فرمانده گفته بود : « بهش بگین این لباس رو میون کرد ها نپوشه. ما نیومدیم این جا مانور بدیم »

● رفتیم پیش حاج احمد.
- ما یه تعداد سر نیزه لازم داریم.
عصبانی بود. گفت : « چرا سراغ من اومدی؟ نداریم. برید از دشمن بگیرید. »
دیدم اوضاع خوب نیست. زدم بیرون.

● از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات کم داشتند. رفته بود توی فکر. پیرمردی آمد و کنارش ایستاد. لباس بسیجی تنش بود.
فکر می کرد قبلا جایی دیده اش، اما هر چه فکر میکرد ، یادش نمی آمد کجا. پیرمرد بهش گفته بود " تا ائمه را دارید ، غم نداشته باش. توی این عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم تو می ری لبنان. دیگه هم بر نمی گردی "
گریه می کرد و برای من تعریف می کرد.

------------------------

برگرفته از کتاب یادگاران ( کتاب متوسلیان )

مطالب مرتبط