صبر ایــــــــــــوب!

ماها اجیریم، می فهمی اجیر یعنی چی؟
اجیر به کسی گفته می شود که مزد و پاداشش را قبلا گرفته و الان جز اطاعت هیچ کاری نباید بکند؛
ماها اجیر امام زمانیم. مزد و پاداشمان، بودن در این دوران و خدمت کردن به این حکومت اسلامی است. به هیچ چیز فکر نکنیم به جز اینکه اجیر امام زمانیم.

آيت الله بهجت

صبر ایــــــــــــوب!

شهید ایوب بلندی  آب و غذای ایوب نصف شده بود. گفتم " ایوب جان این طوری ضعیف  می شوی ها."
اشک توی چشم هایش جمع شد. سرش را بالا برد " خدایــا  دیگر طاقت ندارم پسرم جورم را بکشد، زنم برایم لگن بگذارد." با این که بچه ها را از اتاق بیرون کرده بودم، ولی ملحفه را کشید روی سرش. شانه هایش که تکان خورد ، فهمیدم گریه می کند.
وقتی بچه ها توی اتاق می آمدند، خودشان را کنترل می کردند تا گریه نکنند...


می گویند درد و رنج همراه ازلی تمـــــــام آدم هاست؛
درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ.
امـــــــا انگار بیش تر آدم ها در برابر این همراه ، اختیار و اراده شان را از دست می دهند و ادامه ی زندگی برایشان ناممکن می شود.
وقتی دردها  یکی دو تا نباشد  و همه بی درمان، وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد ،  روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنـــــــــوز زنده باشی و به دردهایت لبخــــــــــند بزنی! 

                  

● بسم الله گفت و شروع کرد. دیوار روبرو را نگاه می کردیم و گاهی گل های قالی را و از اخلاق و رفتار های هم می پرسیدیم. بحث را عوض کرد " خانم غیاثوند ، حرف های امام برای من خیلی سند است."
- برای من هم.
- اگر امام همین حالا فرمان بدهند که همسرتان را طلاق بدهید، شما زن شرعی من باشید، این کار را می کنم.
- اگر امام این فتوا را بدهند، من خودم را سه طلاقه می کنم. من به امام یقیــــــــــن دارم.
- شاید روزی برسد که بنیاد به کار منِ جانبــــــاز رسیدگی نکند. حقوق ندهد . دوا ندهد . اصللا مجبور بشویم توی چادر زندگی کنیم.
- می دانید برادر بلندی ، من به بدتر از این هم فکر کرده ام . به روزهایی که خدای نکرده انقلاب برگردد. آن قدر پای انقلاب می ایستم که حتی بگیرند و اعداممان کنند.
این را به آقا جونم هم گفته بودم ؛ وقتی داشت برایم از مشکلات زندگی با جانباز می گفت.

 

● کار مامان شده بود گوش تیز کردن. صدای بق بق یا کریم ها را که می شنید ، بلند می شد و بی سر و صدا از روی پنجره پرشان می داد.
وانتی ها که می رسیدند سر کوچه ، قبل از این که توی بلندگوهایشان داد بکشند، مامان خودش را به آنها می رساند ، می گفت مریض داریم و  می فرستادشان چند کوچه بالاتر .
برای بچه های محل هم علامت گذاشته بود. وقتی مامان دستمال سفیدی را از پنجره آویزان می کزد بچه ها می فهمیدند که حال ایوب خوب است و می توانند بازی و سر و صدا کنند.

                  

● دکتر ها چند بار سفارش کرده بودند که اگر امکانش را داریم ، برای قلب ایوب برویم خارج.
ترکش توی سینه ی ایوب خطرناک بود. خرج عمل قلب خیلی زیاد بود ، آن قدر که حتی اگر همه ی زندگیمان را هم می فروختیم ، باز هم کم می آوردیم. اگر ایوب تعهد نامه اش را امضا می کرد، بنیاد خرج سفر را تقبل می کرد.
ایوب قبول نکــرد!
گفت :  " وقتی می خواستم جبهه بروم ، امضا ندادم . برای نماز جمعه هایی که رفتم هم همین طور . وقتی توی هویــــزه  و خرمشهــــــــر محاصره بودیم ، هیچ کداممان تعهد نداده بودیم که مقاومت کنیم . با اراده ی خودمان ایستادیم ."
فرم را نگاه کردم. از امضا کننده برای شرکت در راهپیمایی ها و نماز جمعه و همین طور پناهنده نشدن در آن جا تعهد می گرفت! 

                

● شیمیایی شده بود ، با گاز خردل!
مدتی طول کشید تا سوی چشم هایش برگشت. توی بیمارستان آمپول اشتباهی تزریق کرده بودندو موقتاً نابینا شده بود. پوستش تاول داشت و سخت نفس می کشید.

گاهی فکر می کردم ریه ی ایــــــــــــــــوب اندازه ی یک بچه هم قدرت ندارد و هر لحظه ممکن است نفسش بــــــند بیاید!

                    

● برای ایوب فرقی نمی کرد، او رفته بود که همــــــــــــــه ی هستیش را یک جا بدهد و خدا ذره ذره از او می گرفت!
نفس های ثانیه ای ایوب جزوی از زندگیمان شد. تا آن وقت از شیمیایی شدن فقط این را می دانستم که روی پوست تاول های ریز و درشت می زند!
دکتر برای تاول های صورتش دارو تجویز کرده بود . با این که دارو ها را می خورد، اما خارش تاول ها بیشتر شده بود. صورتش زخم می شد و از زخم ها خون می آمد.
ریشش را با تیغ زد تا زخم ها عفونت نکند. وقتی از سلمانی به خانه برگشت ، خیلی گرفته بود. گفت: " مردم چه قــــــــدر ظاهر بین شده اند . می گویند تو که خودت جانبـــــــازی ، تو دیگر چرا؟

 

● به هر مناسبتی برایم هدیه می خرید، حتی از یک ماه جلوتر. آن را جایی پنهان می کرد. گاهی هم طاقت نمی آورد و زودتر از موعد هدیه ام را می داد.
اگر از هم دور بودیم می دانستم باید منتظر بسته ی پستی از طرف ایوب باشم. ولی من از بین تمام هدیه هایش ، نــــــــــامه ها را بیش تر دوست داشتم. با نوشتن راحت تر ابراز علاقه می کرد. قــند توی دلم آب می شد وقتی می خواندم : " بعد از خـــــــــــدا ، تو عشق منی و این عشق آسمانی و پاک است. من فکر میکنم ما یـــــک وجود هستیم در دو قـــــــالب. ان شاءالله خداوند ما را برای هم به سلامت نگاه دارد و از بنده های شایسته اش باشیم. "

                     
 ● ایوب به همه محبت می کرد. ولی گاهی فکر می کردم بین محبتی که به هـــــــــدی می کند با پسرها فرق می گذارد، بس که قربان صدقه ی هدی می رفت.
هدی که می نشست روی پایش ، ایوب آن قدر می بوسیدش که کلافه می شد. بعد خودش را لوس می کرد و می پرسید " بابا ایوب ، چند تا بچه داری؟"
جوابش را خودش می دانست. دوست داشت از زبان ایوب بشنود " من یــــک بچه دارم و دو تا پـسر."

                    
● مدرسه ی بچه ها گاهی به مناسبت های مختلف از ایوب دعوت می کرد تا برایشان سخنرانی کند. روز جانبـــــاز را قبول نمی کرد. می گفت:" من که جانباز نیستم، این اسم را روی ما گذاشته اند ، وگرنه جانباز حضــــــرت عبــــــــــاس است که جانش را داد."

                    

●  توی خیابان ، ایوب خانم ها را به هدی نشان می داد " از کدام بیش تر خوشت می آید؟" هدی به دختر های چــــــــــــادری اشاره می کرد و ایوب محکـــــــم هدی را می بوسید.
برای هدی جشن عبادت مفصلی گرفتیم؛ با شصت هفتاد تا مهمان. مولودی خوان هم دعوت کردیم. ایوب به بهانه ی جشن تکلیف هدی تلویزیون نو خرید. می خواست این جشن همیشه در ذهن هدی بماند. 

                  

● از استاد تا باغبان دانشگاه ایوب را می شناختند. با همه احوال پرسی می کرد. پی گیر مشکلات مالی آن ها هم می شد. بیش تر از این ها دلش می تپید برای سر و سامان دادن به زندگی دانشجوها . واسطه ی آشنایی چند نفر از دختر و پسرهای دانشکده با هم شده بود. خانه ی ما یا محل خواستگاری های اولیه بود یا محل آشتی دادن زن و شوهر ها. کفش های پشت در برای صاحب خانه بهانه شده بود . می گفت " من خانه را به شما اجاره دادم ، نه این همه آدم."  
بالأخره جوابـــــمان کرد.

                    

● کلاسم که تمام شد ایوب را دم در دیدم . منتظر ایستاده بود. برایم دست تکان داد. اخم کردم " باز هم آمدی از وضع درسیم بپرسی؟ مگــر من بچه دبستانی ام که هر روز می آیی در کلاسم با استادم حرف می زنی؟
خندید " حالا بیا و خوبی کن. کدام مردی این قدر به فکر عیالش هست که من هستم؟ خب دوست دارم ببینم چه طور درس می خوانی ."
استاد ایوب را دید و به هم سلام کردند. از خجـــــــــالت سرخ شدم.  

● نشستم روی صندلی و دست ایوب را گرفتم. دستش سرد بود. گردنم را کج کردم و زل زدم به صورت ایوب. دکتر کنارم ایستاد و گفت:" تسلیــــــــــت مــــــــی گویم."
مات و مبهوت نگاهش کردم. لباس های ایوب را که قبل از بردنش به اتاق درآورده بودند توی بغلم فشــردم.
چند لحظه بعد دکتر روی بدن ایوب خم شده بود و با مشت به سینه ی ایوب می کوبید. نگاهش کردم.اشـــــــــک می ریخت و به ایوب ماساژقلبی می داد.
سوت مــــــــــــمتد دستگاه قطع و وصل شد و پرستار ها دویدند سمت تخت.
دکتر می گفت " مظلومیت شما ایوب را نجات داد. "

                    

● وضعیت عصبی ایوب باز هم به هم ریخته بود. راضی نمی شد با من به دکتر بیاید. خودم وقت گرفتم تا حالت هایش را برای دکتر شرح بدهم و ببینم قبول می کند در بیمارستن بستریش کنیم یا نه. نوبت من شد . وارد اتاق دکتر شدم.
دکتر گفت: " پس مریض کجــــــــــــاست؟"
گفتم: " توضیح می دهم ، همسر من... "
با صدای بلند وسط حرفم پرید " بفرمایید بیـــــــرون خانم. این جا فقط برای جانبازان است نه همسرهایشان."
گفتم من هم برای خودم نیامده ام. همسر من جانباز است . آمده ام وضعیتش را برایتان..."
از جایش بلند شد و به در اشاره کرد. دادکشید " بروبیــــــرون خانم، با مریضت بیا."

                    


● شب ها زیر تخت ایوب روزنامه پهن می کردم و دراز می کشیدم و رد شدن سوسک ها را می دیدم. از دو طرف تخت ملافه آویزان بود و کسی من را نمی دید. وقتی پُـــــــرزهای تِــی می خورد توی صورتم، می فهمیدم صبح شده و نظافت چی دارد اتاق را تمیز می کند. بوی الکل و مواد شوینده تا مغز استخوانم بالا می رفت.

                    


● آب و غذای ایوب نصف شده بود. گفتم " ایوب جان این طوری ضعیف  می شوی ها."
اشک توی چشم هایش جمع شد. سرش را بالا برد " خدایــا  دیگر طاقت ندارم پسرم جورم را بکشد، زنم برایم لگن بگذارد." با این که بچه ها را از اتاق بیرون کرده بودم، ولی ملحفه را کشید روی سرش. شانه هایش که تکان خورد ، فهمیدم گریه می کند.
وقتی بچه ها توی اتاق می آمدند، خودشان را کنترل می کردند تا گریه نکنند، ولی ایوب که درد می کشید دیگر کسی جلودار اشک بچه ها نبود. ایوب آه کشید و آرام گفت " خــــدا صـــــــدام را لعنــــــــــت کند."

                    


●نیمه های شب بود . با صدای ایوب چشم باز کردم. بالای سرم ایستاده بود . پرسید " تـــــبر را کجا گذاشتی؟"
از جایم پریدم " تبر را می خواهی چه کار؟ "
انگشتش را گذاشت روی بینی و آرام گفت " هیـــــــــس. کاری ندارم. می خواهم پایم را قطع کنم. درد می کند، می سوزد. هم تو راحت می شوی ، هم من. این پا دیگر پا بشو نیست."
حالش خوب نبود. نباید عصبانیش می کردم. یادم آمد تبر در صندوق عقب ماشین است.
- راست می گویی ، ولی امشب دیر وقت است. فردا صبح زود می برمت دکتر برایت قطع کند.
سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد برگشت.
پایش را گذاشت لبه ی میز تحریر. چاقوی آشپزخانه را بالا برد و کوبید روی پایش.

 

●یاد خواب مامان افتادم. یک ماه قبل بود. اذان صبح را می گفتند که مامان تلفن زد " حال ایوب خوب است؟" گفتم گوش شیطان کر ، تا حالا که خوب بوده ، چطور؟
- هیچی شهلا ، خواب دیدم
- خیر است ان شاءالله
- دیدم سه دفعه توی آسمان ندا می دادند " جانبــــــــاز ایـــــوب بـــــــــلندی شهـــــــــــید شــــــد."

                    

● سرم را تکیه دادم به شیشه و خیره شدم به بیابان های اطراف جاده، کم کم سر و صداهای ماشین ها خوابید . محسن را دیدم که وسط بیابان افسار اسبی را گرفتته بود و دنبال خودش می کشید.روی اسب ایوب نشسته بود. قیافه اش درست عین وقت هایی بود که بعد از موج گرفتگی حالش جا می آمد؛ مظــــــــلوم و خســــــــته.
- ایوب چرا نشستی روی اسب و این بچه پیاده است؟ بلند شو.
محسن انگشتش را گذاشت روی بینی کوچکش . هیس کشداری گفت " هیچی نگو خاله. عمو ایوب تازه از راه رسیده ، خیلی هم خسته است."
صدای ایوب پیجــــید توی سرم " محسن می رود و من تا چهلمش بیش تر دوام نمی آورم." شانه هایم لرزیــــــد. زهرا دستم را گرفت " چی شده شهلا؟ آرام باش."

                    
● سوم ایوب ، روز پدر بود.دلم می خواست برایش هدیه بخرم. جبران آخرین روز مادری که زنده بود. نمی توانست از رختخواب جدا شود. پول داده بود به محمد حسین و هدی . سفارش کرده بود برای من ظرف های کریستال بخرند.
صدای نوار قرآن را بـلـــــــــــــند تر کردم. به خواب فامیل آمده بود و گفته بود " به شهلا بگویید بیش تر برایم قرآن بگذارد."
قاب عکس ایوب را از روی تاقچه برداشتم و روی سینه م فشار دادم.

آه کشیدم " آخر کی اسم تو را گذاشت ایـــــــــــــوب ؟"

 

------------------------------------------------------------------------
منبع :  کتاب اینک شوکران3 – ایوب بلندی به روایت همسر شهید