دست شفــا بخــش!

دست شفــا بخــش!

شهید مهدی فضل خدا

 تازه وارد سلام کرد و گفت: " آقا مهـــدی ، حالت چطور است؟! "
 با بی حوصلگی گفتم: " با من چه کار دارید؟ ولم کنید. راحتم بگذارید."
 فرمودند: " آقا مهدی، شما با ما کار داشتی! مگر بینایی چشمت را نمی خواستی!؟ "
 یک لحظه زبانم بند آمد. نمی دانستم چه کنم. لحظاتی بعد دستی را بر روی صورتم حس کردم؛ دستی که بر روی پلک هایم کشیده می شد.
 چشمانم یک باره باز شد. آنچه می دیدم وجود نازنینی بود که در مقابلم قرار داشت!

 

 

روزی پیامبر (ص) به علی (ع) فرمودند: " عجیب ترین مردم از نظر ایمان و بزرگ ترین آنان از نظر یقین مردمی هستند که در آخر الزمان می آیند. در حالی که پیامبر خود را درک نکرده اند و حجت و امام زمان آنان در غیبت است. با این حال از روی کتاب و نوشته  ها ایمان می آورند."


شهید " مهــدی فضل خدا " اولین روز فروردین سال 1337 در مشهد به دنیا آمد. از آن هایی بود که با پیروزی انقلاب خود را وقف نهضت آسمانی امام کرده بودند.
مهدی روحیات عجیبی داشت. خود را مسافری می دید که به سوی مقصد در حرکت است. لذا دنیای مادی برای او کمترین ارزش را داشت.
از کودکی به ورزش های رزمی رو آورد. بدنش ملنند فولاد سفت و محکم بود. می گفت بدنم را برای اطاعت خدا اماده کرده ام. زمانی هم که در جبهه بود به رزمندگان فنون رزمی را می آموخت.
جبهه او را کاملاً تغییر داده بود. انسانی بود که در ملکوت سیر می کرد.

خواهرش می گفت از سفر حج برگشته بودم. برای او مناسک حج و مکان هایی که رفته بودم را توضیح می دادم. هرجا را که توضیح می دادم او هم آن جا را توضیح می داد. گویی آنجا بوده! کاملا دقیق توضیح می داد. هرجا من اشتباه می کردم او صحیحش را می گفت!
با تعجب گفتم: " داداش، مگر تو مکه رفتی؟! "
گفت: " مثل شما نه، من نیم ساعته رفتم و برگشتم!! "
آخرین باری که به جبهه می رفت پرسید: " خواهر اگر خبر شهادت من را بیاورند، چه می کنی؟ "
گفتم: " هیچ! شکر خدا می کنم که هدیه ما را قبول کرد."
همان شب خواب دیدم که آتش بر سر او می بارد. مطمئن شدم که او رفتنی است.
از آن روز هر بار قرآن را باز می کردم آیه ی ربنا افرغ علینا صبرا ... می آمد.فهمیدم که باید صبرم را زیاد کنم.

وقتی پیکرش را آوردند به معراج شهدا رفتم و ساعتی با او خلوت کردم. روز تشییع پیکرش، طبق مراسم مشهد همه شهدا را با هم تشییع کردند.دنبال پیکر برادرم بودم که پیدایش نمی کردم. ملتمسانه به برادرم گفتم: " برادر من می خواستم کنار پیکر تو باشم. نمی خواهم بین این همه مرد سرم را بلند کنم و نگاهم به چهره نامحرم بیفتد."
هنوز صحبتم تمام نشده بود که دیدم پیکر مهدی درست در کنار من قرار دارد!


***     ***    ***


این را خود شهید در دستنوشته هایش آورده بود: در عملیات از ناحیه ی چشم مجروح شدم. من را برای ادامه درمان به بیمارستانی در شیراز آوردند. بعد از چند روز درمان و عمل و... گفتند دیگر بینایی خود را به دست نمی آوری!
امیدم برای بازگشت به جبهه از بین رفته بود. گریه می کردم و ناراحت بودم. پرستاری که وظیفه ی مراقبت از من را به عهده داشت از دست بدخلقی های من بسیار ناراحت و عصبانی بود.
غروب یکی از روزها در اوج نا امیدی به مولایم متوسل شدم. از عمق جان امام عصر (عج) را صدا کردم. ناله های خاموش در گوشه ای از بیمارستان در شیراز. در حال زمزمه بودم که صدای پایی شنیدم. حدس زدم که دوباره همان پرستار آمده!
اندکی بعد آقایی در کنارم ایستاد. من جایی را نمی دیدم. برای همین ساکت شدم. تازه وارد سلام کرد و گفت: " آقا مهـــدی ، حالت چطور است؟! "
با بی حوصلگی گفتم: " با من چه کار دارید؟ ولم کنید. راحتم بگذارید."
فرمودند: " آقا مهدی، شما با ما کار داشتی! مگر بینایی چشمت را نمی خواستی!؟ "
یک لحظه زبانم بند آمد. نمی دانستم چه کنم. لحظاتی بعد دستی را بر روی صورتم حس کردم؛ دستی که بر روی پلک هایم کشیده می شد.
چشمانم یک باره باز شد. آنچه می دیدم وجود نازنینی بود که در مقابلم قرار داشت!
سراسیمه به اطراف نگاه می کردم. بینایی چشم من برگشته بود! در همین حین احساس کردم که وجود نازنین آقا در حال خروج از اتاق هستند. بلند شدم و شتابان به دنبالشان دویدم. همین طور که می رفتند فرمودند: گبرگرد."
گفتم: " نــه آقا. بگذارید من با شما بیایم و... "
سر از پا نشناخته به دنبالشان از اتاق بیرون رفتم. اما کسی را ندیدم. جلوی راه پله پایم پیچ خورد و از پله ها افتادم. وقتی چشم گشودم روی تخت بیمارستان بودم. همه ی پزشکان و پرستاران بالای سرم بودند. اما من همچنان سَرَک می کشیدم تا آن یار و دلدارم را پیدا کنم.
آن ها با تعجب به چشمان شفا یافته ی من خیره شده بودند و من به دنبال گمشده ام بودم.

***     ***    ***

یکی از دوستانش می گفت آقا مهــدی بعد از ماجرای شفای چشمانش دیگر جبهه را ترک نکرد. در لشکر 5 نصر فرمانده گردان عبدالله شده بود. در عملیات آزادی مهران در تابستان 1365 کنار هم بودیم.
قبل از حرکت برای عملیات به سراغ آقا مهــدی رفتم. دیگر روی زمین نبود! حالاتش کاملا تغییر کرده بود. من را که دید گفت: " این عملیات آخر من است. امروز گلوله ای به من اصابت می کند و ساعت یازده و نیم شب شهید می شوم! "
من هم ناباورانه به او خیره شده بودم. لحظه ای از او جدا نمی شدم تا این که درگیری شدید شد. گلوله ای به او اصابت کرد. من و چند نفر از نیروها به سرعت خودمان را به آقا مهــدیرساندیم. او سر ما داد زد که به کارتان ادامه دهید و به پست هایتان بروید.
امدادگر کنار آقا مهــدی ماند و مشغول مداوای او شد. آخر شب بود که امداد گررا دیدم. پرسیدم: " چه شد؟ "
گفت : " همین الآن آقا مهــدی شهید شد. "
ساعتم را نگاه کردم دقیقا ً یازده و نیم شب بود!

-------------------

برگرفته از کتاب " شهرگان شهر "