معرفی کتاب افلاکی خاکی

حضرت عبدالعظیم تشرف حاصل می کنم مقداری وسایل مورد نیاز می برم. مشهد می خواهم بروم زاد و توشه بیشتر می برم. مکه می خواهم بروم باید چند برابر زاد و توشه بردارم. به قدر دوری راه سفرت باید بار برداری. خوب سفر آخرت است، 50 موقف است، در آن مواقف نگه می دارند تو را.

آیت الله عبدالکریم حق شناس

معرفی کتاب افلاکی خاکی

 کتاب افلاکی خاکی

 

  كتاب حاضر در برگيرنده 72 خاطره كوتاه و دلچسب از زبان رزمندگان لشگر علي‌ابن ابيطالب درباره فرمانده دلاور لشگر اسلام شهيد مهدي زين‌الدين است. اين خاطره‌ها هركدام در برگيرنده نكاتي جالب و آموزنده براي نسل جوان هستند، نسل جواني كه هميشه و همواره تشنه شنيدن اين رويداد بزرگ تاريخي است.

 

نام كتاب: افلاكي خاكي
    به كوشش: علي بهشتي‌پور – محمد خامه‌يار
    ناشر: دبيرخانه كنگره بزرگداشت سرلشگر پاسدار شهيد مهدي زين‌الدين (نشر روح)


 كتاب حاضر در برگيرنده 72 خاطره كوتاه و دلچسب از زبان رزمندگان لشگر علي‌ابن ابيطالب درباره فرمانده دلاور لشگر اسلام شهيد مهدي زين‌الدين است. اين خاطره‌ها هركدام در برگيرنده نكاتي جالب و آموزنده براي نسل جوان هستند، نسل جواني كه هميشه و همواره تشنه شنيدن اين رويداد بزرگ تاريخي است.
    افلاكي خاكي كتابي قابل توجه و خواندني با قلمي روان و نثري دلنشين است. همچنين شامل گوشه‌هايي از تجارب ارزنده سال‌هاي پربركت دفاع‌مقدس است. سال‌هايي كه در آن «تن» و «تانك» به ميعادگاه عشق مي‌رفتند و... .
    با خواندن اين كتاب بسياري از زواياي اخلاقي و رفتاري و عقيدتي شهيد زين‌الدين به عنوان يك سرلشگر و در عين‌حال يك بسيجي ساده روشن مي‌گردد. فرمانده‌اي كه محبوب قلوب همه سربازانش بود و در عين‌حال مديري مصمم و كاردان.
    خاطره‌اي از اين كتاب از زبان رزمنده محمد بهرامي انتخاب كرده، مي‌خوانيم:
    پس از شهادت شهيد زين‌الدين به راننده‌اش عباسعلي يزدي گفتم: «عباس! اگر خاطره‌اي از آقا مهدي داري برايم بگو». گفت: «خاطره‌اي هست كه خود آقا مهدي برايم تعريف كرده و من از زبان او نقل مي‌كنم»: «روزي براي شناسايي رفته بودم داخل خاك عراق. توي نيروهاي آنها لحظاتي گرم كار خودم شدم. پس از مدتي، خسته و تشنه، ماندم كه چه كار كنم! چاره‌اي نداشتم. رفتم توي يكي از سنگرها. سنگر مجهزي بود. معلوم بود مال فرماندهان عراقي است. فرصت را از دست ندادم. دو استكان چاي خودم را مهمان كردم. همين كه استكان را زمين گذاشتم يك افسر عراقي دم در سنگر سبز شد. با خودم گفتم: «حالا خر بيار، باقالي باركن! براي اينكه لو نروم خودم را زدم به كوچه علي چپ، انگار نه انگار كه دست از پا خطا كرده‌ام! افسر كه غضبناك نگاهم مي‌كرد آمد جلو، كشيده جانانه‌اي خواباند دم گوشم. لابد مي‌خواست بگويد چرا توي استكان او چايي خورده‌ام! كشيده را كه نوش جان كردم، فوراً زدم به چاك.
    بعدها در عمليات خيبر همان افسر را در ميان اسرا ديدم. وقتي مرا ديد زل زد بهم. انگار مرا به جا آورده بود، نمي‌دانم شايد به همان چايي كه در استكانش خورده بودم فكر مي‌كرد و به بهاي گراني كه از من گرفته بود!
    كل كتاب 152 صفحه است كه در 5000 نسخه به چاپ رسيده است. مطالعه اين كتاب را به همه اقشار جامعه خصوصاً جوانان علاقه‌مند توصيه مي‌كنيم.