هیچ کس را پروای دیدن تو نیست…

 الهی!هر که شادی خواهد بخواهد ، حسن را اندوه  پیوسته و دل شکسته ده، الهی ! آن که خوب را حباله اصطیاد مبشرات نکرده است، کفران نعمت گرانبهایی کرده است. الهی! مراجعات از مهاجرت به سویت تعرب بعد از هجرت است و تویی که نگهدار دل هایی.

علامه حسن زاده آملی

هیچ کس را پروای دیدن تو نیست…

پروای دیده شدن

به راستی چقدر زمان برای این مسئله که همسایه ی شما، دوست، آشنا و .. در مورد شما چه می گوید یا چه فکری دارد، اختصاص می دهید ؟
 این حکایت از شیخ ابوسعید و مریدش؛ برای روزهایی ست که نگران قضاوت و حرف مردمیم ..

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

 

شیخ ابوسعید یکی از مریدان خود را به نام خواجه حسن مؤدب که هنوز از خودخواهی چیزی در باطنش باقی بود فرمود تا سبدی برداشته ، به بازار برود ، هر شکنبه و جگربند که می یابد بخرد و در آن سبد نهاده ، در پشت خود گرفته و به خانقاه بیاید.

خواجه حسن آن سبد بر دوش نهاده ، از اینکه می دید در انظار مردم جامه های گرانبهایش آلوده به خون و نجاست می شود از شرم خجالت می مرد و می رفت .

چون نزد شیخ آمد ؛ او را گفت :‌" به بازار برو و بپرس که آیا مردی را دیده اند که سبدی پر از شکنبه و چگربند بر دوشش می کشید.

خواجه حسن به حکم و اشاره ی شیخ به بازار رفت و از محلی که سبد بر دوش گذاشته بود ، از یک یک دکان داران می پرسید و هیچ کس نگفت من چنین کسی را دیده ام.

چون نزد شیخ آمد ، شیخ گفت : ” ای حسن ! آن تویی که خود را می بینی ، والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست.

آن ذهن اغواگر توست که تو را در چشم تو می آراید. او را قهر می باید کرد.