خدایا شکر که مقدس اردبیلی نشدم !!

از عجايب اين كه همه از وفات وحشت دارند. معلوم هم نيست كه همه از لوازم آن( مانند بى سرپرستى اولاد و دورى خويشان.) مستوحش باشند، بلكه از مقارناتش( سختى و فشار، جان كندن و مشاهده ى ملك الموت و...) وحشت دارند و حال اين كه همه هنگام خواب برايشان اين امر اتّفاق مى افتد، به طورى كه اگر نگذارند بخوابد يا بيدارش كنند، ناراحت مى شود و از خوابيدن و يا ادامه ى آن لذّت مى برد، و خواب همان وفات موقّت است.

آیت الله بهجت

خدایا شکر که مقدس اردبیلی نشدم !!

مورچه

 مقدس اردبیلی آخر شب از کنار حمامی رد می شد دید این حمام دار آتش و هیزم را داغ کرده و نشسته با خدا دارد مناجات و درد دل می کند:
- خدایا تو را شکر می کنم که سلطان نشدم.خدایا تو را شکر که ریاست به من ندادی.خدایا تو را شکر که ثروتمند نشدم.خدایا شکر که من وزیر نشدم خدایا تو را شکر که من استاندار نشدم.خدایا شکر که مقدس اردبیلی نشدم...

 

بسم‌الله الرّحمن الرّحیم

 

یک انبار شیر را یک فضله ی موش نجس می کند .. 

در حالات مقدس اردبیلی رحمة الله علیه نقل کرده اند که مقدس اردبیلی یک شب سحر بلند شد دلو را داخل چاه می اندازد و بالا می کشد می بیند پر از طلا است.

خداوند می خواست او را امتحان بکند. مقدس طلاها را داخل چاه برمی گرداند و رو به آسمان می کند که خدایا احمد از تو آب می خواهد نه طلا. من آب می خواهم که وضو بگیرم و با تو راز و نیاز بکنم.

دوباره سطل را بالا می کشد می بیند طلاست. می گوید خدایا من طلا نمی خواهم،من آب می خواهم. بار چهارم آب در می آید وضو می گیرد و برای مناجات می رود. برای او طلا قیمت نداشت.

در جریان دیگری مقدس اردبیلی آخر شب از کنار حمامی رد می شد دید این حمام دار آتش و هیزم را داغ کرده و نشسته با خدا دارد مناجات و درد دل می کند.

خدایا تو را شکر می کنم که سلطان نشدم اگر سلطان می شدم می دانم مسئولیتم زیاد می شد و ظلم می کردم. خدایا تو را شکر که ریاست به من ندادی.

 خدایا تو را شکر که ثروتمند نشدم. چون من گول می خوردم و مال مردم را می خوردم. خدایا شکر که من وزیر نشدم خدایا تو را شکر که من استاندار نشدم. خدایا شکر که مقدس اردبیلی نشدم.

مقدس اردبیلی تا این را شنید تکان خورد. (راه یافتن شرک به دل انسان از راه رفتن مورچه سیاهی بر روی یک سنگ سیاه در دل یک شب تاریک پنهان تر است.[1])

مقدس اردبیلی داخل می رود و سلام می کند و گرم می گیرد او هم نمی شناخت که این مقدس اردبیلی است.

 مقدس می گوید از چند دقیقه ی قبل اینجا بودم صدای مناجات شما را می شنیدم که دعای می کردی خدایا شکر که سلطان و وزیر و این ها نشدم این دعاهایت خوب بود اما یکی هم گفتی خدا را شکر که مقدس اردبیلی نشدم.

می خواهم ببینم که مقدس اردبیلی چه جنایتی انجام داده که شما گفتی الحمدالله که مقدس اردبیلی نشدم. حمامچی گفت: مقدس اردبیلی هم کارش درست نیست.

مقدس گفت: چطور؟ گفت: این هم یک چیزی قاطی دارد شرک و ریا دارد. گفت: یک داستانی برای مقدس اردبیل نقل می کنند می گویند یک شب نصف شب بلند شد می خواست نماز شب بخواند دلو را داخل چاه انداخت طلا درآمد سه بار طلا در آمد داخل چاه سرازیر کرد گفت خدایا من از تو آب می خواهم من با این چیزها گول نمی خورم.

این طور چیزی می گویند درست است؟ مقدس گفت: درست است. (حمام چی نمی دانست این خود مقدس است.) حمامچی گفت: آن وقتی که این جریان برای او پیش آمد تنها بود یا کسی هم با او بود؟ مقدس گفت: تنها بود. گفت: اگر تنها بود چرا فردای آن روز این داستان در نجف پخش شد.

 حتما نشسته یک جا خودش تعریف کرده است..

یک حمامچی مچ مقدس اردبیلی را می گیرد. حواسمان جمع باشد ریا اینقدر ریز است...

------
[1]: پیامبر گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله و سلم)

برگرفته از: سایت واعظون