ماه عسل در کربلا

یکی از اهم مراقبات این است که انسان واردات و صادرات دهانش را مواظب باشد.
آن لقمه نانی را که به دهان می گذارد، اگر از روی حساب نباشد هرزه خوار می شود و انسان هرزه خوار هرزه گو می گردد.
آن دهانی که وارداتش آلوده است صادراتش هم آلوده است.

علامه حسن زاده آملی

ماه عسل در کربلا

مزار شهدایادش بخیر ! شب خواستگاری چه شبی بود ! اولین بار بود که می دیدمش،چنان وجودش جذبم کرد که می خواستم همان جا وسط مراسم دستان مادرم را غرق بوسه کنم به خاطر این انتخابش. هیچ گاه یادم نمی رود ، چنان چادرش را محکم گرفته بود که گویی حس می کردی چادر جزئی از روح وجود اوست ...

 

 به انتهای کوچه که رسیدم ، شب زیر لحاف ابر خوابیده بود و فانوس ظلمت همه جا را روشن از تاریکی خویش کرده بود .جلو رفتم و زنگ آخرین در را به صدا در آوردم. چند لحظه ای نگذشته بود که زنی میانسال با چادری مندرس و چهره ای غرق در تعجب و ترس بیرون آمد. سلام دادم و او هم سلامی توام با شک تحویلم داد . یک بسته از گوشت هارا طرفش گرفتم ، داشت از تعجب شاخ در می آورد. سریع از دستم قاپیدش و گفت ممنون. خداحافظی کردم و زن در را بست. قدمی دور نشده بودم که دوباره در باز شد و زن بیرون آمد و گفت: "ببخشید آقا مناسبتش چیه؟" . گفتم: " شام عروسیمونِ ، نذر حسینِ ". نام مبارک حسین (ع)که از دهانم بیرون آمد همه وجودم تیر کشید و بغض راه گلویم را گرفت . همسرم هم که قربانی آن یکی همسایه را داده بود به سمتم آمد ، وقتی بغض مرا دید ، به اشکهایش اجازه جاری شدن داد.

 
یادش بخیر ! شب خواستگاری چه شبی بود ! اولین بار بود که می دیدمش،چنان وجودش جذبم کرد که می خواستم همان جا وسط مراسم دستان مادرم را غرق بوسه کنم به خاطر این انتخابش. هیچ گاه یادم نمی رود ، چنان چادرش را محکم گرفته بود که گویی حس می کردی چادر جزئی از روح وجود اوست ؛ آخ که چقدر به آن چادر حسودیم شد. شاید هم به خاطر همین چادر و حجابش بود که عاشقش شدم.
 
با هم که حرف می زدیم مخاطب حرفهایش من بودم و مخاطب چشمانش گل های قالی . از خیلی چیزها صحبت کردیم ؛ اخلاق ، تربیت فرزند ، مراسم و ...! وقتی از جایش بلند شد تا اول او از اتاق خارج شود دستمال کاغذی که از حیا ، موقع حرف زدن ریز ریز می کرد به زمین ریخت و من غرق تقدس وجود او شدم.
 
تا قبل از این برایم قابل باور نبود که دختری با این وضع مالی ، تحصیلات عالی و خانواده ای از قشر بالا ، اینقدر پای بند اصول و شریعت باشد. این فرشته زمینی آن شب مثال نقضی بود بر تمام افکار پیشین من .
 
مراسم تمام شد و ما به سمت منزل حرکت کردیم. غرق خیال مراسم و جشن و ماه عسل بودم ، تصمیم داشتم برایش بهترین زندگی را بسازم و بهترین ها را به پایش بریزم که به چراغ قرمز رسیدیم و ماشین را نگه داشتم. ناگهان صدای ضربه ای به شیشه ماشین ، رشته ی افکارم را از هم گسست و مرا از عالم رویا بیرون کشید.
 
شیشه را پایین کشیدم . دختری 5-6 ساله بود که دستمال کاغذی می فروخت. چنان سریع می گفت "آقا تورو خدا خب آقا تو رو خدا بخر " که ندانستم چطور پول را  دادم و دستمال را گرفتم. بقیه پولم را داد ، گفتم "کوچولو من امشب خیلی شادم اینم شیرینی خودت". پول را توی دستم گذاشت و گفت :" آقا ما گدا نیستیم " و به سرعت دور شد.
 
حباب شادیم را سوزن های غم او ترکاند و اشک ، چشمانم را تر کرد و دیگر در ازدحام ماشین ها آن دختر را پیدا نکردم. نمی دانم چرا یاد شعر شهریار افتادم :
 
"یتیمان کوچه ها را دیدم  ، به یاد یتیمان کربلا  دلم آتش گرفت"
ما کجا بودیم و حسین کجا! مگرمن شیعه حسین نبودم! آیا این رسم حسین بود که دختری بدین سال در خیابان ها دست فروشی کند و من به فکر مراسم آنچنانی باشم! این کجای عدالت علی بود؟!
به خانه که رسیدم به سرعت به اتاقم رفتم و تا صبح خوابم نبرد. فردا به مادرم گفتم با خانواده آن دختر تماس بگیرد و بهشان بگوید که من میخواهم بیشتر با او حرف بزنم . تمام شب فکر کرده بودم و برنامه ریخته بودم برای همه چیز ، برای  عقد ، برای عروسی ، برای خانه و... . بعداز ظهر آن روز رفتم و با او صحبت کردم و او با تمام حرفهایم موافق بود.
 
به رغم  مخالفت های خانواده مان بانحوه برگزاری مراسم و برنامه هایمان؛به تهران رفتیم.بامهریه 14 سکه به عقد هم در آمدیم به وکالت علی روزگار،به وکالت نایب مهدی(عج). قباله ی ازدواجمان بخاطر داشتن مهر آقا درخود به خود می بالید و این تنهاعقدی بودکه می دیدم هنگام خطبه خواندن عوض خنده ، همه می گریند؛ گریه ازسر ناراحتی نه،گریه از سرشوق دیدار آقا.
 
قرار گذاشته بودیم  هیچ خرج اضافه ای نکنیم ، با کلی زحمت خانواده هایمان را راضی کردیم که به جای گرفتن مراسم  به کربلا برویم و هزینه ی مراسم را خانواده ها در اختیارمان بگذارند تا برای برنامه هایمان از آن استفاده کنیم.
 
چه غربتی داشت ، خاک کربلا بوی مظلومیت می داد . بوی گریه می داد . بوی صورت های سیلی خورده می داد . بوی یتیمان گریان می داد. صدای ناله های زینب را می شد از دور شنید. وای از غروب بین الحرمین ؛ بین المظلومین برای این مکان مناسب تر بود .
 
از پابوس که برگشتیم هزینه های مراسم را دادیم چند قلم وسیله ضروری برای زندگی گرفتیم و خانه ای تهیه کردیم و بقیه را دادیم گوسفندی خریدیم ، دادیم ضبحش کردند و بین فقیرترین محله شهرمان پخش کردیم و.. بقیه اش را که خودتان دیگر می دانید.
 
الان که دارم این نوشته را می نویسم ، روز اول زندگی مشترک مان است.زندگی زیر یک سقف با یک دنیا دعای خیر ، با نظارت حسین ، با حمایت عباس و با قلم علی ولایت . و امروز می خواهیم برویم ضمانت نامه ی زندگی مان را بدهیم سربازان خمینی امضا کنند.
 
من دیگر باید بروم ، همسرم صدایم می کند. سلام همه تان را به شهدا می رسانیم و نائب الزیاره تان هستیم.
 
پی نوشت همسرم: می دانم چه لذتی دارد اینکه سوار بر ماشین عروس باشی ، می دانم چه لذتی دارد اینکه توی لباس عروس باشی ، آخر همه اینها را یکبار در عمرت بیشتر تجربه نمی کنی و می دانم لذت همه این لذت ها را . اما نمی دانید لذت شیعه حسین بودن را و آن دنیا پیش حسین روسفید بودن .

امام الخامنه ای: همسر یعنی همسفر تا بهشت

آخرین مطلب وبلاگ : یادداشت های بیداری