مناجات با امام رضا علیه السلام (شعر از وحید قاسمی)

ديدن عالم وحوش و حيوانات براي اهلش مايه‌ي عبرت است، هرچند از عالم انس هم مي‌شود عبرت گرفت. حيوانات با اينكه مقامشان از انسان پست‌تر است، به جهنم نمي‌روند؛ ولي انسان با عظمت به جهنم مي‌رود، بلكه محكوم به خلود در نار مي‌گردد [جاودانه در آتش مي‌ماند]؛ با اين كه مي‌تواند با يك گام برداشتن به ملك برسد و به بهشت و خلود در بهشت دست يابد!

آیت الله بهجت

مناجات با امام رضا علیه السلام (شعر از وحید قاسمی)

مناجات با امام رضا علیه السلام به زبان شعر

در جشن پایکوبی تنبورهای مست |
در بزم می گساری انگورهای مست *

نور خدایی تو چه اعجاز کرده است! |
هو می کشند دور و برت کورهای مست *


شعری از وحید قاسمی درباره امام رضا علیه السلام


روز ولادت تو غزل آفریده شد
مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی
از برق چشم هات زحل آفریده شد

از شهد غنچه ی لب پر خنده ی شما
در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد
عالم به رقص آمد و، از پایکوبی اش
از طوس تا حجاز گسل آفریده شد

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم
این عشق پاک روز ازل آفریده شد
***
ما از پدر ولای شما ارث می بریم
ایرانیان کشور موسی بن جعفریم
***
در جشن پایکوبی تنبورهای مست
در بزم می گساری انگورهای مست

نور خدایی تو چه اعجاز کرده است!
هو می کشند دور و برت کورهای مست

شیرینی ولای شما چیز دیگری است!
این را شنیدم از لبِ زنبورهای مست

دارد تمام شهر به دیوار می خورد!
درپیشِ چشم قاصر مأمورهای مست

از این به بعد حرف خدایی نمی زنند
با دیدن جلال تو، منصورهای مست
***
اذن دخول میکده ورد زبان ما
بوی شراب می دهد امشب دهان ما
***
وقتی همه به عشق تو پروانه می شوند
پروانه ها کنایه و افسانه می شوند

روح بهارهستی و؛ این بوته های خار
از عطر گام های تو ریحانه می شوند

با دیدن جمال زلیخا کُش شما
یوسف شناس ها همه دیوانه می شوند

شانه به شانه، شاه و گدا در سرایتان
مهمان سفره های کریمانه می شوند

شب ها به عشق باده ی نابت شیوخ شهر
شاگردهای حوزه ی میخانه می شوند
***
عمری کتاب تزکیه تدریس کرده ای
در شهر طوس میکده تاسیس کرده ای
***
آن سوی شهر قبه ای از نور دیده ام
صحن و سرای کیست که از دور دیده ام!؟

هوش از سرم پریده و مستانه می دوم
حس می کنم که باغِ پر انگور دیده ام

دیگر چه احتیاج به نعلین و چوب دست!
موسیِ پا برهنه شدم؛ طور دیده ام

مشهد کجا و این دل نا پاک من کجا!؟
خود را شبیه وصله ی ناجور دیده ام

در محضرت جناب سلیمان شهر طوس
بال ملخ به شانه ی یک مور دیده ام
***
اینجا ندیده ایم گدایی که دلخور است
اینجا فقیرها چه قدر جیبشان پر است
***
گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی
شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی

آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟
از راه دورآمده ام باورم کنی

با ذوق وشوق آمده ام حضرت رئوف
فکری به حال رنگِ سیاه پرم کنی

زشتم قبول؛ بچه ی آهو که نیستم
باید نگاه معجزه بر جوهرم کنی

باید تو را به پهلوی زهرا قسم دهم
تا عاقبت به خیرترین نوکرم کنی
***
مادر سپرده است به دست شما مرا
گفته فقط شما ببری کربلا مرا


وحید قاسمی

نوشتن دیدگاه


مطالب مرتبط