من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم...

اولین منزل از منازل انسانیت منزل یقظه و بیداری است. چنانچه مشایخ اهل سلوک در منازل سالکان بیان فرمودند. آنچه لازم است بیان شود این است که انسان تا تنبه پیدا نکند که مسافر است و لازم است از برای او سیر و دارای مقصد و باید به طرف آن مقصد ناچار حرکت کند و حصول مقصد ممکن است، "عزم" برای او حاصل نشود و دارای "اراده" نگردد.

امام خمینی ره

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم...

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

   من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم   /   ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


   همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس    /   من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم

 



من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن

از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم


شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه

ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم


تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم

از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم


شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم


به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من

مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم


دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن

من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم


هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم

دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم

من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
 

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

 شاعر:مهدی بقایی

مطالب مرتبط