من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم...

   تا انسان مراحلی از سازندگی را طی نکرده است نباید در کارهای اجتماعی وارد شود. باید درس ها را با حوصله و دقت خواند، از محضر استاد استفاده برد. با او بود و حرکاتش را دید تا در نفس انسان تأثیر کند. اگر از خود غفلت کنیم عاقبت خوبی نخواهیم داشت. با تهذیب نفس است که علم به بار می نشیند و قدرت مفید می شود و خدمت ارزش می یابد.

آیت الله بهاءالدینی
منبع: کتاب شهره آفاق

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم...

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

   من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم   /   ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


   همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس    /   من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم

 



من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن

از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم


شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه

ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم


تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم

از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم


شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم


به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من

مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم


دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن

من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم


هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم

دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم

من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
 

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

 شاعر:مهدی بقایی

مطالب مرتبط